گفت‌وگو با محمد کیامرثی، مدیر ماشین‌سازی کیامرثی

از روزهای تلاش و تکاپو

  • سه شنبه, 13 آذر 1397 ساعت 15:01
  • منتشرشده در چاپ

 

 

مهمان این شمارهی چاپ و نشر مردی است که تلاش و پشتکار را چاشنی زندگی خود کرده و پله‌های ترقی را در سنین کم به‌سرعت گذراند و استادکار تعمیر و نصب انواع ماشین‏های چاپ شد. اما او تنها به کار تخصصی خود بسنده نکرده و دست به ابداع دستگاه‌هایی در حوزه‌ی چاپ زد و با این کارش هم به کشور خود و هم به اهالی صنف چاپ خدمت کرد. آنچه در ادامه می‌خوانید ماحصل گفت‌وگوی چاپ و نشر با محمد کیامرثی، مدیر ماشین‌سازی کیامرثی، از سال های تلاش و تکاپو است.

من محمد کیامرثی متولد ۱۳۳۸ هستم، زادگاهم شهرستان رینه است و تا سال هشتم متوسطه را در شهر خودمان درس خواندم. حدود ۱۶ سال داشتم به تهران مهاجرت کردم.

عموهای من در صنایع نظامی و در تسلیحات ارتش فعالیت داشتند به همین واسطه در بازار بین‌الحرمین رفت‌وآمد داشتند و با آقای شریفی مدیر صحافی شریفی آشنا بودند و از ایشان خواستند تا برای من کاری پیدا کند. او نیز لطف کرد و من بدین‌صورت در صحافی آقای شریفی (برادر آقای شریفی مکانیک که پیشکسوت این صنعت است) که در بازار بین‌الحرمین واقع بود، مشغول به کار شدم.

خدا رحمت کند آقای شریفی را، سیاست کاری و دیسیپلین خیلی قوی داشت و خیلی سخت‌گیر بود و معمولاً صحافی را دیر تعطیل می‌کرد و به من اجازه نمی‌داد تا من شب‌ها به ادامه‌ی تحصیل بپردازم. در مدت سه ماهی که در صحافی مشغول به کار بودم هفته‌ای 40 تومان حقوق می‌گرفتم و نتوانستم هم‌زمان به تحصیلم ادامه دهم و این مسئله مرا خیلی اذیت می‌کرد. به همین دلیل با اینکه کلید صحافی دست من بود و من صبح‌ها زودتر از همه سرکار می‌رفتم و در صحافی را باز می‌کردم، دنبال کار دیگری بودم تا در کنارش به ادامه‌ی تحصیل بپردازم؛ البته علاقه‌ی چندانی هم به کار در صحافی نداشتم.

روزی در خیابان ناصرخسرو در بین چاپخانه‌ها به دنبال کار می‌گشتم که پرسان پرسان به کوچه حاج نایب و چاپخانهی آرمان رسیدم. خدابیامرز آقای مهدی خاتمی یکی از انسان‌های شریف و شایسته‌ی روزگار مدیر آنجا بود. پرسیدم که کارگر نمی‌خواهند؟ ایشان نیز گفتند شاگرد یا کارگر؟ من هم محکم گفتم من کارگر صحافی شریفی هستم و مدتی است مشغول به کار هستم. مرحوم خاتمی قبول کردند تا از فردای همان روز با حقوق هفته‌ای 60 تومان در چاپخانه کارکنم و هم‌زمان نیز به درس خواندن بپردازم.

صبح روز بعد به خدمت مرحوم شریفی رفتم و وی را از تصمیمم مطلع کردم ولی ایشان ابراز نارضایتی کردند و گفتند که کلید را تحویل نمی‌گیرند و منتظر می‌مانند تا عموهایم برایم تصمیم بگیرند. ولی من مصمم بودم و کلید را گذاشتم و فرار کردم و سپس به چاپخانه آرمان رفتم و مشغول به کار شدم و توانستم کار کردن با دستگاه‌های چاپ را فرا بگیرم بعد از مدتی هم‌زمان بر روی دو ماشین چاپ آداست زینک می‌بستم و کار می‌کردم.

 

کار همراه با تحصیل

زندگی برایم خیلی شیرین شده بود و هم‌زمان درس می‌خواندم. بعد از کار در چاپخانه به دبیرستانی در خیابان ایرانمهر نبش پارک خیام می‌رفتم. هر روز از خیابان ناصرخسرو سوار اتوبوس‌های دوطبقه خط 128 می‌شدم و به میدان امام حسین می‌رفتم و بقیهی راه را پیاده می‌رفتم. آن زمان تقاطع کوچه برلن و خیابان فردوسی که مسیر اتوبوس بود خیلی ترافیک می‌شد و همین ترافیک باعث شده بود که هر روز دیر به مدرسه برسم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم هر روز بعد از کار مسیر چاپخانه تا مدرسه را که حدود 20 دقیقه بود را بدوم تا به‌موقع به مدرسه برسم. عشق و علاقه به تحصیل داشتم و موفق شدم دیپلم طبیعی بگیرم.

 

طلوعی دیگر در چاپ آفتاب

حوالی سال 55 بود. چاپخانه‌ی آفتاب دو دستگاه چاپ رولند را خریداری کرده بود ولی نمی‌توانستند با آن کار کنند. لیتوگرافی به نام ابراهیم آقای طراوت، من را به مدیر چاپخانهی آفتاب پیشنهاد داد تا برایش کارکنم و از کار من بسیار تعریف کرده بود که یک نفری دو ماشین چاپ را شبانه‌روز می‌چرخاند و وانت وانت، کار چاپی از چاپخانه‌ی آرمان خارج می‌شود.

 آقای خسرو حیدری صاحب چاپخانه‌ی آفتاب، چند بار آقای طراوت را به دنبال فرستاد ولی من نرفتم. تا اینکه یک روز کارم که تمام شد و داشتم به منزل می‌رفتم، دیدم آقای حیدری شخصاً سر کوچه‌ی چاپخانه ایستاده و از من خواستند تا همراهشان به چاپخانه بروم، من نیز نتوانستم حرفش را زمین بیاندازم و همراه او به چاپخانهی آفتاب رفتم. در چاپخانه‌اش دو دستگاه چاپ افست نو بود و حدود 8 کارگر که برای کارکردن با آن دستگاه‌های جدید مشکل داشتند.

من در چاپ آرمان 750 تومان حقوق می‌گرفتم و برای کار کردن در چاپخانه‌ی آفتاب درخواست 1800 تومان کردم و آقای حیدری باکمال میل پذیرفت. یک‌لحظه به خودم شک کردم که نکند نتوانم با ماشین‌های چاپ جدید کارکنم؟ پیشنهاد دادم که یک هفته تمرینی شب‌ها بر روی ماشین‌ها کارکنم تا خودم را محک بزنم. آقای حیدری گفتند من کار شمارا دیده و پسندیده‌ام ولی من قبول نکردم. فردای آن روز وقتی ساعت 5 عصر کار در چاپخانه‌ی آرمان را تعطیل کردم به چاپخانه آفتاب واقع در کوچه امام‌جمعه در ناصرخسرو رفتم و مشغول به کار شدم و ماشین‌ها را سرویس و تمیز کردم و تأکید کردم تا فردا کسی با ماشین چاپ‌ها کار نکند تا بعدازظهر بیایم. این را هم پرسیدم که صبح تا غروب چند تا کار چاپ می‌کنید و پاسخ گرفتم که در این مدت ۱۵ تا ۱۶ هزار کار چاپ می‌کنیم.

فردای همان روز ساعت 5 غروب به چاپ آفتاب رفتم و شروع به کارکردم و سه ساعت متوالی کارکردم و در حدود 25 هزار کار چاپی را تحویل دادم. آقای حیدری معمولاً ساعت ۸ می‌رفت تا کار من را دید روی من را بوسید و 50 هزار تومان در جیب من گذاشت و گفت پول چایی است ولی من نپذیرفتم و گفتم سر برج روی حقوقم بگذارید و اجازه دهید من امشب تا ساعت 12 نیمه‌شب در چاپخانه کارکنم. او نیز پذیرفت و در کنار من تا دیروقت ماند و از کار کردن ماشین‌های چاپ لذت می‌برد. بعد که کارم به اتمام رسید از من خواست که من را برساند ولی من گفتم که عادت به دویدن دارم. همان‌طور که می‌دویدم و از چاپخانه به‌سرعت دور می‌شدم، اکبر آقا سرپرست چاپخانه پشت سرم آمد و من را صدا زد و گفت که با من صحبتی دارد. ابتدا ترسیدم که اتفاقی افتاده باشد ولی بعد به من توصیه کردند که با ماشین چاپ نو نباید با سرعت زیاد کارکرد زیرا این سرعت زیاد باعث خرابی ماشین می‌شود. سپس گفتند که کار کردن زیاد تو باعث می‌شود زیرآب کارگرهای دیگر خرده شود. من عاطفی بودم و هستم، بنابراین در روزهای بعدی سرعت ماشین را کاهش دادم تا حرف اکبر آقا را رد نکرده باشم. چند شبی به همین منوال ادامه دادم ولی شب سوم نتوانستم و مجدد دور ماشین را روی ده هزار گذاشتم. بعد از یک هفته کار کردن و محک زدن خودم به آقای حیدری قول دادم تا بعد از یک ماه و پیدا کردن جایگزینی برای خودم در چاپ آرمان (چون به چاپ آرمان متعهد بودم) به چاپ آفتاب بروم.

آن زمان چاپخانه‌ها مثل الآن نبود و تمام چاپخانه‌ها همدیگر را می‌شناختند. به مرحوم خاتمی اطلاع دادم و اجازه خواستم که تا سر ماه در چاپ آرمان کارکنم و بعدازآن به چاپ آفتاب بروم زیرابه دنبال حقوق بیشتر و ارتقای شغلی هستم و می‌خواهم تجربه‌ی کار با ماشین‌های چاپ آلمانی را داشته باشم. ایشان محبت کردند و در مدت یک ماهی که آنجا بودم حقوقم را تا 1200 تومان افزایش داد. ولی من قول داده بودم و سر ماه سرپرست چاپخانه‌ی آرمان (آقا کمال) جای من ایستاد و من به چاپخانه‌ی آفتاب رفتم.

 

تعمیرکار ماشین‌های چاپ

تا قبل از انقلاب در چاپ آفتاب کارکردم و هم‌زمان با کار کردن بر روی ماشین‌های چاپ، تعمیرات ماشین‌های چاپخانه را هم انجام می‌دادم. سال ۵۷ به خدمت مقدس سربازی رفتم. خدمت سربازی من بین یاقوت و طاغوت بود. یک سال و دو ماه به وطنم خدمت کردم و بعد از انقلاب گفتند سرباز نمی‌خواهیم و تقریباً سال ۵۹ از سربازی بازگشتم و مجدداً در چاپخانه‌ی آفتاب مشغول به کار شدم. آقای حیدری روزشماری می‌کرد تا من از سربازی بازگردم، من هم آن‌ها را دوست داشتم.

وقتی از سربازی بازگشتم به آقای حیدری گفتم که دیگر نمی‌خواهم در چاپخانه کارکنم او نیز متعجب از من پرسید که چرا؟ و من گفتم می‌خواهم مکانیک دستگاه‌های چاپ شوم و به این رشته بیشتر علاقه دارم. او نیز گفت من متخصص دستگاه‌های چاپ هستم و پیشنهاد داد تا زمانی که جایی را برای خودم خریداری کنم، در فضای پشت چاپخانه‌ی آفتاب کارگاهی برای خودم راه‌اندازی کنم و شماره‌ی تماس چاپخانه را هم به مشتریانم بدهم. ولی در عوضش هر موقع در چاپخانه‌ی آفتاب کاری بود انجام دهم. من نیز قبول کردم. چاپخانه‌هایی که ماشین‌های چاپشان نیاز به تعمیر داشت با من تماس می‌گرفتند و کم کم کارم رونق گرفت.

 

خاطرات شیرین

 یکی از خاطرات شیرینی که به اوایل کار تعمیر ماشین‌های چاپی به یاد دارم این است که چاپخانه‌ی ارژنگ یک ماشین چاپ کلر متال نو خریداری کرده بود ولی متأسفانه ماشین درست کار نمی‌کرد. حتی متخصصان سوئدی نیز نتوانسته بودند مشکل ماشین را رفع کنند به همین دلیل وقتی من را به مدیر چاپخانه (که مردی میانسال بود) معرفی کردند در ابتدا نپذیرفت ولی آقای محمد صیادی اصرار کرد و خودش با موتور به دنبال من آمد. من آن زمان هم جویای نام بودم هم جویای کار.

به چاپخانه‌ی ارژنگ رفتم و مشکل را جویا شدم و متوجه شدم آپارات کاغذ را نمی‌کشد. با یک نگاه اجمالی متوجه شدم وکیوم آپارات خیلی کم است و در مکیدن کاغذ ضعف دارد. پمپ دستگاه نیز کوچک بود و در دو بخش کار گرفته می‌شد. من یک بخش را که به جلوی ماشین می‌رفت و برای کاغذ نازک بود را کور کردم تا باقدرت در بخش دیگر کاغذ را بکشد. ماشین را روشن کردم دور ماشین را کم کم به روی 8000 دور رساندم و ماشین به‌راحتی کار می‌کرد.

مدیر چاپخانه که بعد از 6 ماه توانسته بود ما ماشین کار کند با خوشحالی مبلغ کلانی را به من داد، اما من گفتم برای یک ساعت کار این مبلغ زیادی است ولی هر چه گفتم قبول نکرد و پول را درون جیب من گذاشت. من را بوسید و اشک شوق می‌ریخت. این اتفاق شیرین باعث شد اعتمادبه‌نفسم بالا برود.

 

دست خدا همراهم بود

همین‌طور که پیش می‌رفتم وصف کارهایی که انجام می‌دادم در صنف چاپ بیشتر می‌پیچید و معروف‌تر می‌شدم. ماشین‌های چاپ کلر متال ساخت کشور چک نیز ماشین پر ضعفی بود و من برای تعمیر نقص‌هایشان به خیلی از چاپخانه‌ها مراجعه کرده بودم. یک‌بار دیگر آقای صیادی من را برای تعمیر ماشین چاپ دیگری خبر کرد و من بااینکه از الکترونیک زیاد سررشته نداشتم ولی بورد ماشین را که مشکل داشت را با خودم به خیابان پشت شهرداری بردم و از فروشنده خواستم تا تمام مقاومت‌ها و خازن‌های مشابه آن را به من بدهد. علاوه بر آن یک دستگاه هویه نیز خریداری کردم و شب تا صبح تمام آن‌ها را عوض کردم. مطمئن بودم یکی از دیودها و یا مقاومت‌ها سوخته است که ماشین کار نمی‌کند. البته خداوند نیز مرا همراهی می‌کرد. بورد ماشین را نصب کردم و ماشین شروع به کار کرد.

 

جوان و جویای نام

روزی آقای اسفرجانی از بستگان نماینده‌ی شرکت هایدلبرگ با من تماس گرفتند که اداره‌ی کار از دستگاه برش ساخت کشور چین چاپخانه ایراد گرفته که یک دست کارگر در حین کار آزاد است و احتمال آسیب دیدن وجود دارد. از من خواست تا برای ایمنی دستگاه کاری انجام دهم. قرار شد دستگاه را اتوماتیک کنم. به همین جهت یک گیربکس و دو کنداکتور خریداری کردم و برای دستگاه برش دو شاسی گذاشتم، به‌طوری‌که دستگاه با یک شاستی کار نمی‌کرد و حتماً باید دو شاسی درگیر می‌شد تا کار صورت می‌گرفت بدین‌صورت دو دست درگیر می‌شد و احتمال آسیب رسیدن به کارگر صفر می‌شد. آقای اسفرجانی اجرت خوبی به من را داد.

بعدازآن مرحوم شیرزاد از نشریه‌ی صنعت چاپ با من مصاحبه کرد من 22 سال بیشتر نداشتم و در همان سن و سال کم و عنفوان جوانی این مسئله باعث شد تعداد مراجعه‌کنندگان من زیادتر شود و برای اینکه به تمام کارهایم برسم به چاپخانه‌ها وقت می‌دادم.

 

زندگی با طعم چاپ

۲۲ سال سن داشتم که خدابیامرز پدرم بر متأهل شدنم تأکید داشتند. هر چه بهانه آوردم نتوانستم از زیر متأهل شدن شانه خالی کنم. خوشبختانه دختر خوبی هم نصیبم شد و زندگی من را ساخت. همسرم همواره در زندگی مشوق من بوده و هست.

من ۵ فرزند، ۴ دختر و یک پسر دارم. دختر بزرگ من مهندس مکانیک است و مدتی هم در این رشته‌ی چاپ در کنار من فعالیت کرد. دختر دومم نیز رشته‌ی الکترونیک خوانده است.

فرزندانم رشته‌های تحصیلی‌شان را بر اساس کار من انتخاب می‌کردند. دختر بعدیم هم گرافیک خوانده است. چهارمین دخترم نیز در رشته‌ی مدیریت صنعتی تحصیل‌کرده است او نیز مدتی با من کار کرد و هم‌اکنون یک کارخانه را اداره می‌کند. پسرم نیز دانشجوی رشته‌ی مکانیک است و من منتظرم بر کار تسلط بیشتری پیدا کند تا من از کار خداحافظی و خودم را بازنشسته کنم و کار را به او بسپرم.

 

اعتراض وارد نیست

شرکت‌های بسیاری که به تولید ماشین‌های چاپ می‌پرداختند مانند رولند، ساکورایی و آداست از من درخواست کردند که تعمیرکار انحصاری آن‌ها شوم و همین مورد باعث شد پیشکسوتان این رسته از صنعت چاپ اعتراض کنند که چگونه پسر کم سن و سالی انقدر متقاضی کار دارد و کارهای خوب را از آن خود می‌کند.

یک روز در جلسات مکانیک‌ها (که پیشکسوتان تعمیرکاران ماشین‌آلات چاپ حضور داشتند) شرکت کردم و من برای تک تک آن عزیزان احترام قائل بودم ولی بازهم بحث من و کم سن و سالی و گرفتن کارهای خوب پیش کشیده شد. آن‌ها فکر می‌کردند من زیر قیمت آن‌ها کار می‌کنم که می‌توانم کار بیشتر را از آن خودم کنم. من هم شماره‌ی تماس چاپ صنوبر (که به‌تازگی برایشان ماشین نصب‌کرده بودم) را به آقای شریفی دادم تا خودشان همان‌جا در جلوی جمع تماس بگیرند و مطمئن شوند که دروغ نمی‌گویم. مرحوم کیان احمدی گفتند 310 تومان داده‌اند و گفتی معترض شدند که چرا دو برابر هزینه پرداخته‌اند، در پاسخ گفتند کیامرثی خودش نرخ تعیین کرده‌اند. از آن به بعد در جلسات مکانیک‌ها شرکت نکردم. بعدازآن در کارگاه پشت چاپخانه‌ی آفتاب با کمک و همراهی برادرم، عینالله کیامرثی دستگاه تراشی را ساختیم و شب‌ها با آن دستگاه به تولید قطعات ماشین‌های چاپ می‎پرداختیم. جا دارد در اینجا از برادرم که نقش کلیدی در رابطه با ساخت ماشین آلات داشته و دارد و همواره همکاری لازم را با من داشته تشکر کنم.

 

تعمیرکاری برای تمام فصول

یک دوره‌ی تخصصی برای ماشین‌های چاپ رولند و یک دوره‌ی تخصصی هم برای ماشین‌آلات آداست و پلیگراف (ماشین روس) را دیدم. در همان زمان شرکت ساکورایی پیغام داد تا نصب ماشین‌هایشان را به من بسپرند اما من مرحوم خیرخواه که از پیشکسوتان بودند را معرفی کردم و گفتم ایشان انسان شریف و زحمتکشی هستند و حکم استادی من را دارند. بهتر است تا کار را به او بسپارید.

من نیز با آقای تیموری همکاری کردم و به نصب و تعمیر ماشین‌آلات آداست مشغول شدم و در آن برهه‌ی زمانی ماشین‌های بسیاری را نصب کردم تا اینکه ایشان تصمیم گرفتند من با حقوق ثابتی تنها برای شرکت آداست کار کنم، من نپذیرفتم زیرا گاهی پیش می‌آمد که ماشین‌های چاپ برندهای دیگر را نیز تعمیر و نصب کنم.

به برخی از بچه‌ها آموزش‌های لازم را دادم و بعد از حدود ۸ ماه از آن مجموعه خداحافظی کردم ولی گفتم که اگر هر وقت با مشکلی برخورد کردید به من اطلاع دهید و انجام خواهم داد.

 

نصب ماشین ساکورایی

آقای خیرخواه به رحمت خدا رفتند و شرکت ساکورایی به دنبال تعمیرکار می‌گشت. چاپخانه‌ی صنوبر یک ماشین چاپ از شرکت ساکورایی خریداری کرده بود. چاپخانه‌ی صنوبر در زیرزمین واقع بود و درگاه چاپخانه بسیار کوچک بود و ماشین چاپ از آنجا رد نمی‌شد. تکنسین‌های ژاپنی که برای نصب ماشین چاپ آمده بودند وقتی با این مشکل مواجه شدند از نصب دستگاه سر باز زدند.

من در چاپخانه‌ی کارون مشغول کار بودم که مرحوم کیان احمدی که از مردان بسیار وارسته‌ی روزگار بودند آمدند و مشکلشان را برایم بازگو کردند و من قول دادم تا فردای آن روز راهکاری را برای رفع مشکلشان بیاندیشم.

ماشین چاپ را در گاراژی روبروی چاپخانه‌ی صنوبر گذاشته بودند من اولین بار بود که آن ماشین را می‌دیدم و ترجیح دادم زیر نظر تکنسین‌های ژاپنی دستگاه را باز کنم. هوا خیلی گرم بود و آفتاب وسط گاراژ مستقیم می‌تابید. من به‌واسطه‌ی مترجم به ژاپنی‌ها گفتم تا بر کار من نظارت کنند و ضعف کار را به من گوشزد کنند. صبح تا غروب باز کردن ماشین و به ۶ بخش کردن آن به طول انجامید. بخش‌های مختلف را به درون چاپخانه انتقال دادیم و تا 4 صبح زمان برد. مجدد ۸ صبح شروع به کار کردم تا ماشین را سر هم کنم و تقریباً یک هفته طول کشید تا ماشین کامل بسته شد.

آقای ناصری که نمایندگی شرکت ساکورایی را داشت به من گفت با اینکه شما دوره‌ی کار با این ماشین را ندیده‌اید توانستید به‌خوبی از پس نصب آن برآیید، بنابراین از من خواست تا با شرکت ساکورایی همکاری کنم. به‌دفعات به کشور ژاپن رفتم، دوره‌ها و آموزش‌های لازم را دیدم. هنوز هم با شرکت ساکورایی همکاری دارم.

 

ماشین‌سازی کیامرثی متولد می شود

تقریباً سال ۵۸ بخش ماشین‌سازی شرکت کیامرثی را در همان کارگاه پشت چاپخانه‌ی آفتاب راه‌اندازی کردم. در ابتدا در بخش صحافی، پرس جای ناخن را برای دائره‌المعارف‌ها، نهج‌البلاغه و فرهنگ لغات ساختم و بعدازآن گرد کن عطف کتاب را ساختم و در این بخش معروف شدم و سوله‌ی 500 متری رو به روی کارگاه را اجاره کردیم و تصمیم به ساخت دستگاه ورق تاکنی کتاب گرفتم من به کارخانه‌ی بسیاری در کشورهای متفاوت رفته بودم و سعی داشتم تا از تمام آن‌ها الگو برداری کنم و خط مونتاژ کاملی را راه‌اندازی کردم. وزیر ارشاد وقت به همراه با معاونین خود و مدیرکل چاپ و نشر ارشاد برای افتتاحیه آمدند.

هزینه‌ی بسیاری را متقبل شدم، قالب‌سازی و مدل‌سازی انجام دادم تا دستگاه ورق تاکنی کتاب را ساختم. افراد بسیاری بودند که کار من را محال می‌دانستند ولی من باهمت و تلاش بسیار از این صحبت‌ها نترسیدم و راه خودم را رفتم. پروسه‌ی ساخت این دستگاه حدوداً دو سال به طول انجامید.

در نمایشگاه کتاب آن زمان علاوه بر حضور ناشران، خدمات چاپ و نشر و چاپخانه‌ها نیز در نمایشگاه کتاب حاضر می‌شدند. من نیز یک سال دستگاه نیمه ساخت را به نمایشگاه بردم و مسئولان کشور به خاطر این اقدام ارزنده به من لوح تقدیر اعطا کردند. در سال بعد نمایشگاه کتاب دستگاه ورق تا کنی کتاب را رونمایی کردم و در مدت برپایی نمایشگاه هر روز از ساعت ۹ صبح با دستگاه کار می‌کردم و غرفه‌ی ما در نمایشگاه پربیننده‌ترین غرفه بود.

 

برای وطنم

روزی آقای علی نوریانی با من تماس گرفتند و قرار گذاشتند تا در دفتر کارم که در دروازه شمیران واقع بود با مسئولان شرکت آلمانی MBO ملاقاتی داشته باشم و از من خواستند تا تمام دستگاه‌های ورق تاکنی ساخت شرکتم را به آن‌ها بفروشم. آقای نوریانی هم چکی به مبلغ 6 میلیون تومان علی‌الحساب بابت این کار به من دادند. شب در منزل به ناگاه حس ناسیونالیستی و وطن‌پرستی‌ام را وا داشت تا بپرسم با چه نامی می‌خواهند ماشین را بفروشند. من از آن‌ها خواستم تا ساخت ایران را حتماً روی ماشین درج کنند ولی آن‌ها نپذیرفتند و من هم قرارداد را فسخ کردم.

فروش ماشین‌های ورق تاکنی در ایران خیلی خوب بود تا اینکه واسطه‌ها ماشین‌های دست‌دوم را با نصف قیمت ماشین‌های من روانه‌ی ایران کردند و همین امر باعث شد با 48 پرسنل، نتوانیم دیگر در آن بخش به فعالیت بپردازیم. بعدازآن به سراغ ساخت دستگاه یو وی رفتیم و اولین دستگاه یو وی ساخت ماشین‌سازی کیامرثی را به آقای لطیفی فروختیم که هنوز با دستگاه کار می‌کند و از کار آن رضایت خاطر دارد. هم‌اکنون نیز سیستم طلاکوب بر روی لترپرس را انجام می‌دهیم. تاکنون تمام دستگاه‌هایی که ساخته‌ام برای اولین بار در ایران بوده است و بسیار اثرگذاری بالایی داشته است.

تاکنون چندین بار شرکت ترکیه‌ای که دستگاه طلاکوب را به ایران صادر می‌کرده از ما پرسیده است که سود تولید این دستگاه چقدر است تا متقبل شوند و ما دیگر دستگاهی را تولید نکنیم؛ زیرا ما با ارائه‌ی دستگاه طلاکوب باقیمت مناسب به بازار ایران، بازار کشور ترکیه را خراب کرده‌ایم.

برای اولین بار در ایران برج لاک با سیلندرها آلینوکس و چنبر ماشین چهار رنگ چاپ را ساخته‌ایم و به همراه ماشین‌های یو وی برحسب تقاضا تولید می‌کنیم.

 

خاطره تلخ

 در چاپخانه‌ی آرمان که مشغول به کار شدم کار به‌صورت شیفتی بود و یک‌شب در میان تا صبح کار می‌کردیم. البته این را هم بگویم که ماشین‌های چاپ و برش آن زمان محافظ یا قاب نداشت. یک‌شب اوایل کارم بود، من دستم را بالای دستگاه گذاشته بودم و انگشتم به‌یک‌باره لای چرخ‌دنده‌ها رفت و تقریباً له شد. در آن موقعیت اصلاً نگران دستم و دردی که داشت و جراحتی که برداشته بود نبودم، تنها نگران بودم که کارم را از دست بدهم. دستم را بستم و به کارم ادامه دادم. فردای آن روز آقای خاتمی که دید دستم را بسته‌ام پرسید چه اتفاقی افتاده است و باز ترس از کار بی‌کار شدن مرا وادار کرد تا به‌دروغ و با ترس و لرز بگویم که دستم لای در رفته است. یک روز گذشت و زخم دستم اوضاع وخیمی پیدا کرد. مرحوم خاتمی مرا مجبور کرد تا دستمال بزرگی که به دستم بسته بودم را بازکنم تا زخمم را ببیند. بلافاصله من را دکتر برد و انگشتم را مداوا کرد و من نیز ترجیح دادم راستش را بگویم و همین صداقت من باعث شد تا مدت 2 سال در چاپ آرمان کار کردم.

در انتها از شما بابت وقتی که گذاشتید و حوصله کردید و مانند پدر و فرزند به صحبت‌های من گوش دادید خیلی سپاسگزارم. /هانیه صرافزادگان

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در سه شنبه, 13 آذر 1397 ساعت 15:12
  • اندازه قلم