می‌ترسم آخر چُپُقت چاق بشه

 خلیل جوادی (۱۳۴۳) شاعر، ترانه‌سرا و طنزپرداز ایرانی متولد زنجان است. آثار او در زمینه شعر طنز و ترانه منتشر شده‌است و اغلب اشعار او در زمینه‌های اجتماعی است. معروفترین شعر او «محکمه الهی» نام دارد که روز قیامت را با بیانی شیرین و طنز آمیز توصیف می‌کند.

جوادی از سال ۱۳۷۷ تا سال ۱۳۸۲ کارشناس شورای شعر مرکز موسیقی سازمان صدا و سیما بوده‌است. او همچنین داوری بعضی از جشنواره‌های ادبی را بر عهده داشته‌است و کارشناس و مجری چند برنامه رادیویی و تلویزیونی بوده‌است. شعرهای او ابتدا در سال ۱۳۷۶ در مجموعه‌ای به نام «در سایه غزل» در کنار آثاری از ده غزل‌سرای دیگر منتشر شد. در سال‌های بعدی اشعار طنز او در جنگ‌های متعددی به چاپ رسید که از آن میان می‌توان دو کتاب «طنز امروز ایران» (به گردآوری ابراهیم نبوی) و «در حلقه رندان» (به اهتمام حوزه هنری) را نام برد.«افاضات حاجی کرم» سروده جدیدی از «خلیل جوادی» است که به خوانندگان تقدیم می‌شود.

 

پریشبا حضرت حاجی کرم

 شوهر دختر خاله‌ی مادرم

 

 چون که ماشین نو خریده بودن

 خدمت والده رسیده بودن

 

 بعدِ یه کم تارف و گفت و شنفت

یهو یه کاره رو به من کرد و گفت :

 

نشستی و این همه خوندی که چی؟

توی مخت کتاب چپوندی که چی ؟

 

آخر خوندن اوّل سختیه

علم و هنر مایه‌ی بدبختیه

 

اونا که اهل دانش و کتابن

باید برن کشکشونو بسابن

 

ما اگه پول گُنده در میاریم

شکر خدا سوات موات نداریم

 

حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه

تو این زمونه این کارا نون توشه

 

هر چی بخوای از توی آش در میاد

واسه شکم مشتری با سر میاد

 

تازه گیا که خرجو بالا دیدم

زد به سرم یه دکه‌ام خریدم

 

اگه خدا بخواد باسود دکه

با حاج خانوم میریم دوباره مکّه

 

ماه محرم که بیاد دست کم

خر ج سه روزِ هیئتو من میدم

 

حالا تو هی بشین رساله بنویس

هی توی روزنامه مقاله بنویس

 

دارن به روزنامه‌چیا گیر میدن

دارن دکورهاشونو تغییر میدن

 

به خاطر خودت میگم پسر جون

دوس ندارم بیفتی کنج زندون

 

می ترسم آخر چُپُقت چاق بشه

یهو دهن دماغت اوراق بشه

 

بچه، تو که معدن عقل و هوشی

بیا برو واستا کوپون فروشی

 

دو سال که بگذره تریلیاردری

امابه شرط اینکه  هر روزبری

 

خیر سرت میگی نویسنده‌ای

صحبت پول که میشه شرمنده‌ای

 

خلاصه اینکه اگه آدم بشی

ماشین میدم بری مسافر کشی

 

آخه به چیز نوشتن‌ام میگن کار ؟

برو پی یه کار نون و آب دار

 

اونایی که کار اداری دارن

بعضیاشون خوب پولی در میارن

 

همساده‌یِ مارو که می‌شناسی

همین حاج اسکندر اسکناسی

 

یه عالمه سکه رو سکّه چیده

الان دیگه توپ تکونش نمیده

 

همش باگُنده گُنده ها می‌پَرِه

صد تای مارو با یه چک می‌خره

 

تو هر اداره‌ای هواشو دارن

کلّی‌ام احترام بهش می‌ذارن

 

هر کی کارش گیره، میاد سراغش

بعضیا جمعه‌ها میرن تو باغش

 

شعر چیه ؟ کتاب کیلویی چنده؟

این چیزا رو کسی نمی‌پسنده

 

الان کتاب یه چیزی مثل هیچه

  دوره‌ی ما دوره‌ی ساندویچه

 

شاید بگی روده درازی کردم

با اعصابت بیخودی بازی کردم

 

آخه توام چیزی بگو  برادر

همش به من نیگا نکن تا آخر

***

والده گف:  زبون این آتیشه

چیزی بگه بی‌احترامی میشه

 

حاجی آقا شما بزرگ مایید

اونکه باید چیزی بگه شمایید

 

وقتیکه این حرفو به حاجی میزد

یواشکی بهم اشاره اومد

 

شاید اگه فرصت کافی داشتم

سر به سر حاجی کرم می‌ذاشتم

 

امّا فقط بهش همینو گفتم :

یاد«عقاب»خانلری می‌افتم

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 07 بهمن 1396 ساعت 09:11
  • اندازه قلم