گزارشی از شیئ شدگی در« بگذار کلمه‌ها خود کشی کنند»

شلیک به مخاطب از پشت مسعود میری

بهروز قزلباش

«بگذار کلمه‌ها خود کشی کنند» نام دفتر چندم از مسعود میری است. این دفتر به همت نشر«نامه مهر» و به شماره کتاب شناسی‌ملی 4661831 در پسین روزهای سال 1396 شمسی در شمارگان هزار و به قیمت 12 هزار تومان به زیور طبع آراسته و منتشر شد.

گذشته از بایدها و نبایدهای نگارشی و ویرایشی که در کتاب ابدا به آن‌ها توجه نشده است، در واقع مخاطب در صورت سطرها با نوعی آنارشیزم کلمات و حروف درگیر می‌شود. اگرعمدی در القای چنین مفهومی از ویرانگی در ویرایش و پیرایش نهاده شده در سطرهای پیش روی مخاطب بوده باشد هم، چندان مقبول طبع حساس خوانندگان گندمی این سطرهای سپید نیست. چرا که انتظار  بی‌قاعدگی در تقطیع را باید بر دوش هوش شاعر نهاد که دقیقا به آن بی‌توجه بوده است.

کلمات نه با اصول و قواعد درون و برون مرتبط زبان کلاسیک و نه با ذوق و سلیقه‌ی مخاطب سطرهای سپید، بلکه چونان انفجاری ناگهانی در دفتر، اجزایی پراکنده و گاه نایاب از خیال شاعر را جاگذاشته است.

همین ناهمبودگی اجزا، حاصل همان انفجار مفروض است. اگر تکه‌های باقی مانده از انفجار را گرد هم آوریم(خود شاعر قادر به چنین کاری نبوده است) کلیت کلان شیء به دست نمی‌آید، زیرا تکه‌های گم‌شده و پرتاب‌شده تا دور دست‌ها را نمی‌توان یافت و پازل قطعات این سطرها هرگز به هم نخواهد رسید. دست کم می‌توانیم مدعی باشیم متوجه این نکته هستیم که بخش‌هایی از کلمات که در یک انفجار به انتحار رسیده‌اند تا ابد یافته نخواهند شد. ناچار باید خیال خود را برای تکمیل کلیت آن به‌کار ببندیم تا شاید چیزی شبیه صورت سالم آنها را بیابیم. نوعی مرمت، شبیه مرمت آثار باستانی، که با کشف و رعایت قواعد و اصول هر چیزی به صورت منحصر به فرد، ممکن می‌شود.

بنابراین در اغلب سطرهای این دفتر، با کپسوله‌های مفهومی مواجهیم. به همین دلیل و به‌ناچار نوعی شیء‌شدگی بین آنها حاکم شده است و روابط بین آنها نیز بر همین اساس معنی می‌یابد.

سطرهایی از این دست:«از خوابم برگرد/ از خوابم بر گشته ای/ کلیدهایی که نه به باز کردن/ کلیدهایی که روزنه/ ماشین های مونتاژ دهانت/ دندان ‌های خوابگرد خیابان هایت»[1]

سخن گفتن از جنگ در اتمسفر شیءشدگی اجزای آن، به معنای ارتباط انسانی با اجزا و اشیا و تکه‌های جنگ نیست. در نظام جنگ، جهانی آفریده می‌شود که کاملا از انسان «بیگانه» است. ابزار جنگ در کنترل انسان نیست، بلکه انسان در کنترل جنگ قرار می‌گیرد. هرچند اجزای آن روابط محکمی با هم دارند اما رابطه آنها با انسان بیگانه است. هنگامی که انسان در کنترل جنگ قرار می‌گیرد و جهانش به تسخیر ادوات و اجزای آن در می‌آید اصل ارزش قربانی طلبی جنگ که پیوند دهنده‌ی اشیای آن است بر ارزش انسانی حاکم می‌شود.

روابط در اشیای جهان جنگ که خود به مثابه محصول تولیدشده‌ی انسان دچار نوعی شیء‌شدگی است، به صورت روابط متقلبانه انسانی جلوه می‌فروشد. بنیان‌های رابطه انسان‌ها در جهان جنگ تابعی از آن و مانند روابط اشیای جهان جنگ خواهد بود. یعنی نوعی فیتیشیسم(بت انگاری) در میان اشیاء جهان جنگ، شکل می‌گیرد.

آنچه تکان دهنده است این حقیقت است که جنگ اشیای جهان خود را دژدیس می‌کند. دگرشدگی اشیا، اشکال و معناها را هم دچار دگرشدگی می‌کند.

خمپاره سالم را به ترکش‌های گداخته سوزان و بُرّان و آلت قتاله تبدیل می‌کند. خودروهای نظامی را به مشتی آهن پاره‌ی سوخته و له‌شده بدل می‌کند و از انسان جنازه می‌سازد. جنازه‌ها هم را دفرمه  می‌کند و آنها را در نظر ملت، به معابدی از قهرمانان می‌سپارد و متحول می‌سازد.

صخره را به آقا، انسانها را به گرگ، حتی سایه‌ها را به خنجر مبدل می‌سازد. دگرشدگی موتیف بنیادی جنگ، پس از شیئ شدگی است و نتیجه نهایی‌اش به روایت شاعر«بگذار کلمه‌ها خودکشی کنند»، می‌شود:« دنیا که به دنیا بیاید هیچ است/ هیچ!»[2]

توماس هابز دورترین مارکسیست نسبت به مارکس، می‌گوید:« انسان گرگ انسان است. البته گرگ‌ها یکدیگر را نمی‌خورند و این خود نشان می‌دهد که گرگ نسبت به گرگ، رفتار انسانی دارد»[3] ولی استنتاج «انسان‌ها همدیگر را می‌درند» از عبارت مذکور بدیهی است.

به همین قیاس مسعود میری، در سطرهایی از منظومه‌ی کوتاه جنگ که از اول دفتر آغاز می‌شود و در صفحات 18 تا پایان دفتر با حواشی و مضامین ضمنی  نقطه ثقل و معنای مرکزی منظومه ادامه می‌یابد، می‌گوید:« پشت سرم بنشین / آقای صخره/ آقای سرد / آقای خوابگر/ آقای ایستاده در برابر ریل تند/ مثل سس فلفل/ یا بمب خردل انسانی در گرگ/ مثل خنجر پنهانی که در سایه‌ام نشسته و کافی می‌نوشد/ کش می‌روی  کشیده ترین قطب‌های شغالی را در بازوهام/ در دفرمه شدن‌های عضله/ دست/ پا / چشم/ هوا»

و استعاره‌های مدرن از جنازه شدن انسان در عباراتی مانند« چون عشق بازی دنیا در مفاصل بازوهایت/ با اینهمه هوا که در فواصل آغوشت گیر کرده/ خموشم»

کش آمدن استعاره-انگار که اجمالش در نثر فشرده کافی نبوده باشد- به امتداد و تعمیق کنش عاطفی شاعر انجامیده است:« خموشم که درزِ بازِ کمی آنطرفتر از همه جا تُنُک شدنت / دفرمه می‌کند ایستادن تاریکی را / شمس الحق تبریزی را / دفرمه می‌کند آگاهی را در زلزله/ در بم/ در انار سرخ دهانت که تف کن از لب لعلت بر ماه/ که چشم غول تمنا./ جهنم بر می‌گردد.»

شناخت جهان جنگ، محدود به شیئ شدگی و دگرشدگی‌اشیا، تاریخ، شرایط اجتماعی و اتمسفر ایدئولوژی در واقع بازتاب جهان بیگانه از انسان امروز ایرانی است که قادر نیست مفاهیم خود را در دل کلیت جهان جنگ به تفسیر بنشیند. برای همین است که از بی‌واسطه‌گیِ اشیای خود فراتر نمی‌رود و قادر نیست تمامیت غالب اشیای این جهان را توضیح دهد. در جهان جنگ، گریزی از دفرمگی اشیا نیست اما جامعه نسبت به آن موضعی انفعالی و نظاره‌گر گرفته و خود را در معرض دگرگونی و دژدیسی قرار نمی‌دهد.

کنش مسعود میری شاعر به جهانی که هوای مسموم و شیمیایی آن را در روزگاری نچندان دور تنفس کرده است، این است که از کنش سنتی ادبیات  نسبت به جنگ عبور کند. کنش عاطفی او در اعتراض به شیء‌شدگی بروز کرده است و از سر «کنش عقلانی معطوف به ارزش» که درونمایه ادبیات جنگ در وطن بوده ، پریده است تا به «کنش عقلانی معطوف به هدف» که در جهان مدرن رویه‌ی ملموس ادبیات است برسد و رسیده است.

شاعر«صلح» را نمی‌نوشد، حتی آن را نمی‌طلبد، بلکه آن را زهرمار می‌کند. « من مسعود میری عبدل2760 صادره از دفترچه نتِ یک، اتفاق ساده‌ی بیرونم می‌گویم: / تمام مادران زمین پرت می‌شوند به آغوشِ پرده درِ پیری / صدای درز تن از زادن / از مردن تو / ما / ترومای[4] بامداد پر از دکمه است/»[5]

دکمه‌هایی که باید بسته می‌شدند بر جامه‌های تن‌ها، اکنون به ضربه (ترومای) انفجار خبری، موشکی، گلوله هوایی، سقوط هواپیمای جنگی‌ای و... از هم دریده‌اند و از انسان‌هایی که باید زندگی‌شان را در شهر بازی می‌کردند، تنها دکمه‌ها باقی مانده‌اند. نشانه‌هایی از جامه‌هایی که معلوم نیست، از آن کدام مفقود الاثری می‌توانسته باشد یا حتی نباشد!

« پنجره را باز کرده بودم / جنهم آمده بود بگوید:هی! / پیراهنت، تنت / پر از باران و خنجر و عریانی/ پیاده ام نکنی از تمامِ خیالت ته دره خودم را پرت/..../ دفرمه لب لعلت مجهول.../ مرا دنیا بیاور/ داغ پیراهنت را بدوز روی صلیبِ لعبتِ متقالِ حقیقتِ منسوخ / چشم چشم دو ابرو/ دهان ودهن برهان می‌خواهد...»[6]برهان  دکمه‌ها اما همان ترومای بامداد پر از چشم و انفجار باقی می‌ماند تا هول هروله را در کلام عضله‌های گرگ بورزد.

« لابلای شعله‌ی رقصانی که از جهنم بازوهایت تاب می‌خورد/ در کلام هر عضله گرگ ورزیده / به صحرا/ عشق/ باریده بود اگر برگرد/ و دور کلاهم بدوز/ خیالی نیست...»[7]

ریخت زبان، اما همچنان دچار همریختی با سنت روایت در افعال متعارف برای معانی معمول در زبان جاری کوچه و خیابان حفظ شده است. این کار البته عمدی است.حتی آنقدرها عمدی که اعتراض به امیدهای پیشین را، در پسین‌هایِ زمان و مکان، ماه روشن را از خیابان می‌دزدد.

این نمونه ها کافی باشد:

الف- « خمیده آینه ای بر خود/ ستاره/ کمی خون / کمی عضله/ خمیده آینه بر دیده/ حدقه/ مفص/ شبی بیتاب، بی نقاب/ هجومی از حشرات نور دِورِ حفره ی غفلت/دور خاکی رقصیدنِ تنی بی تن/ در میانه شب تاب انهام زمین...» [8]

ب- «جهنم شروع نمی شود / کشیده می شود تا / پخش می شود در / گشودهمی شود از/ از وفور»

ج- «... و شاعر/ انتحار می کند/ به روایت الفاظی شکسته لای تارهای صوتی ی رویاهای قبیله / شنیده‌ام / و لبم تکه تکه به صحرا می‌ریزد.»[9]

در پایان این گزارش باید اضافه کنم، جهان جنگ، ادامه هر کدام از ماست ولی ما اندک اندک اهداف خود را کنار نهاده و به نحو صوری در صدد ساختن جهانی ضد جنگ بر آمدیم. اما عاقبت در قفسی آهنین گیر افتادیم. هر چند جنبه‌‌های ذهنیِ شیء‌شدگی(تاثیر شیء‌شدگی بر آگاهی خود را) حفظ کرده‌ایم و دنیا را امری شیء شده تلقی می‌کنیم، چنانکه گاهی آگاهی خود را هم به ورطه‌ی شیء شدگی می‌کشانیم. آگاهی شیء شده لوکاچی[10]، که قادر نیست جامعه و تاریخ را فرآورده‌ی انسان بداند و آن را همچون چیزی در نظر می‌آورد که قابل تغییر نیست.

 



[1] .صفحه پنج

[2] . صفحه 6 همان

[3] . http://www.gap8.ir/thomas-hobbes/

[4] . ضربه یا تروما (: Trauma) در دانش پزشکی به هر نوع آسیب دیدگی،‌ ضربه، جراحت، شوک٬ آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان گفته می‌شود با این شرط که از خارج به بدن وارد شود و عامل درونی یا بیماری در بدن علت ایجاد آسیب نباشد.

[5] .ص 7 و 8

[6] . ص8

[7] .صفحات 10و 11

[8] .صفحات 14 و 15

[9] .ص 83

[10] . گئورگ لوکاچ (زاده ۱۸۸۵- درگذشته ۱۹۷۱) فیلسوف، نویسنده، منتقد ادبی، و تئوریسین و مبارز کمونیست مجار و یهودی، کمیسر فرهنگ و آموزش در حکومت سوسیالیستی کوتاه‌مدت مجارستان در ۱۹۱۹ بود. لوکاچ، از سران «شورش مجار» در سال ۱۹۵۶ بود که طی آن مردم علیه حکومت استالینیستی به پا خواستند.از لوکاچ آثاری در زمینه تئوری مارکسیستی زیبایی‌شناسی که با کنترل سیاسی هنرمندان مخالف بود، دفاع از انسانیت و تشریح مفهوم «از خود بیگانگی» برجای مانده‌است و در غرب کلاً او را مارکسیستی با گرایش‌های انسان‌دوستانه می‌شناسند.

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
  • آخرین ویرایش در دوشنبه, 24 ارديبهشت 1397 ساعت 07:58
  • اندازه قلم