فرض کنید، یک سیستم مدیریت دارایی محتوا در اختیار شماست، کلاس‌های  مختلف تبلیغاتی می‌توانند از دارایی‌های این مخزن امن بهره ببرند. دارایی‌هایی که از آنها حرف می‌زنیم کدامند؟

·       ایجاد یک سازمان تولید یا ارایه خدمات

·       امکانات و ابزار آلات و نیروی انسانی کارکنان

·       سرمایه‌های انسانی مدیریت سازمان

·       ایجاد و تنظیم روابط ارگانیکی و یا مکانیکی در مناسبات کاری سازمان

·       تولید یا فراهم کردن امکان ارایه خدمات تعریف شده و گسترش یابنده(در آتی)

·       خرده سیستم توزیع یا فروش خدمات

·       خرده سیستم نظارت و کنترل بر کیفیت

·       فراهم کردن شرایط رفتار هوشمند نسبت به وضعیت و موقعیت سازمان اصلی در مقایسه با سازمان‌های مشابه

·       رقابت و بی‌رحمی در آن

·       درآمد

عوامل فوق به طور بالقوه، دارایی‌های شما هستند.

کالبد محتوای تبلیغاتی شما به مشتریانتان نشان می‌دهد که چگونه شما دارایی‌های خود را برای مشتریان خود ذخیره کرده‌اید. توانایی شما در بازیابی این دارایی‌ها چقدر است؟ قدرت سازمان‌دهی شما تا چه اندازه قابل اتکاست. قدرت مانور شما در مدیریت دارایی‌هایتان چگونه بقای خدمات یا محصولات را تضمین می کند. این که آیا سازمان شما در جهت بهبود تولیدات یا خدمات قادر است در محصولات خود دستکاری کند یا نه؟ آیا سازمان شما قادر است دارایی‌های خود را از شکلی به شکل دیگر تبدیل کند یا خیر؟ این که آیا خدمات یا تولیدات شما با تضمین امنیت و کیفیت همراه است یا نیست، دست آخر این که آیا سازمان شما یک سازمان پویا و در حال حرکت و پیشرفت است یا شما بیش از اندازه به سنت‌های خودتان وفادارید و با تحولات بازار بروز نمی‌شوید.

این پیام‌ها اغلب در محتوای تبلیغات شما بروز و ظهور مستقیم ندارد و مشتریانتان از پردازش فایلهای رسانه‌ای و تبلیغاتی غنی شده شما، ابرداده‌هایی را می‌سازند که قضاوت نهایی آنها در باره شما از آن سرچشمه می‌گیرد. اگر عناصر تشکیل دهنده تبلیغات شما قادر به ایجاد این اطمینان نباشد که مشتری آخرین و بهترین نمونه پیشرفته محصول را در اختیار دارد، نخواهید توانست از خودتان  تصویر بزرگتری از بقیه رقیبانتان بسازید و بخش مهمی از بازار را از دست خواهید داد.

انتخاب ابزار و المان‌های مناسب برای تبلیغات جامع و موثر در تمام کلاس‌ها، بر خلاف ساخت و پخت یک کوفته تبریزی ساده نیست. شما باید ترکیب مناسبی از مواد موجود را در حالتی متعادل به دست آورید که برای مشتریان و یا مصرف‌کنندگان محصول و خدمات شما مناسب باشد.

پاسخ به این پرسش که چه چیزی برای سازمان رقیب شما کار می‌کند که ممکن است برای سازمان یا در سازمان شما کار نکند، بسیار اهمیت دارد. هرچند در عین حال بسیار دشوار است اما خیلی تعیین‌کننده و مهم است.

این پاسخ را باید از رفتار یک خریدار محصول یا خدمات در ترجیح  یک کالا به کالای مشابه دریافت کرد.  دو چاپخانه را در نظر آورید. هردوی آنها قادرند کارهای چاپی مختلفی را انجام دهند. چه چیزی باعث می‌شود در شرایط قیمتی و کاری مشابه، مشتری کار کردن با یکی از آنها را به دیگری ترجیح دهد؟ طبعا دقت، سرعت، کیفیت برتر  و البته عوامل دیگری مانند حسن ارتباط با مشتری و... می‌تواند در انتخاب مشتری موثر باشد. شما امتیازات محسوس و نامحسوس خود را با تبلیغات به مشتریان خود منتقل می‌کنید.

همین مثال را در انتخاب یک نوع از ماکارانی از دو محصول مشابه، نظر بگیرید. مشتری چرا مارک «الف» را به مارک «ب» ترجیح می دهد؟ هر دو محصول حاوی مواد  و ماشین‌آلات مشابهی هستند. درست مثل دو سازمان که ممکن است هر دو از عوامل و خرده سازمان‌های مشابه برخوردار باشند، اما این مخلوط کردن با سایر مواد تشکیل دهنده(فرمولاسیون) است که نتایج کاملا متفاوت به دست می‌دهد.

چه چیزی مخصوص خود شماست که رقیبتان آن را ندارد؟ باید در تبلیغات مشتری را در مرکز هدف موثر خود قرار دهید. باید به او بقبولانید که سازمان شما به منفعت مشتری فکر می‌کند و برای همین بهترین و مناسب‌ترین ترکیب را به او ارایه می‌دهید. این موضوع به همان اندازه اهمیت دارد که نقش تکنولوژی ‌برتری که در اختیار دارید اهمیت دارد. همچنین تفاوت خود را باید در تبلیغات بگنجانید تا به ترجیح مشتری دست یابید. در غیر اینصورت، کوفته تبریزی شما البته یک کوفته تبریزی است اما نه یک کوفته تبریزی خوش‌پخت و اصیل و با ترکیبات عالی که مزه بی‌نظیری دارد و عطرش آدم را بی‌هوش می‌کند. اغلب دستورهای پخت و پز مثل هم است و تا حدودی محصولات مشابه هم به دست می‌دهد. سوال این است که دست پخت شما چه چیزی دارد؟ که دیگری ندارد؟ قورمه سبزی مادر زن من بی‌نظیر است، اما همسرم هرگز نمی‌تواند آن را درست کند. البته که می‌داند چطور باید قورمه سبزی پخت.

نیاز مشتری به خدمات با ترجیح مشتری به خرید آن از شما متفاوت است. بیمه اجباری شخص ثالث، نیاز هر دارنده خودرو است. در زمان سر رسید یکساله باید تجدید شود. این یک نیاز است. چرا شما بیمه«الف» را به بیمه «ر» ترجیح می‌دهید؟حتما از نظر شما بیمه«الف» چیزی دارد که بیمه «ر» آن را ندارد.

بیمه الف در سرسید به شما یادآوری می‌کند که مدت بیمه شما به زمان انقضا نزدیک شده است.و به همین سیاق تسهیلاتی را در فروش خدمات خود به برای شما ایجاد می‌کند. اغلب آنها از تخفیف برای صدور بیمه به منظور جلب نظر مشتری بهره می‌برند، اما این به تنهایی‌کافی نیست. چیزی که دیگری ندارد، اغلب در رفتار و تعامل با مشتری نهفته است. سرعت، حفظ منفعت مشتری و...قابل نمایش نیست اما قابل ارایه هست.

ردیابی آگهی تبلیغی، خود موضوع مفصلی است، اما به اختصار می‌توان اشاره کرد، هنگامی که یک مشتری آگهی تبلیغاتی شما را برای نخستین بار دید، باید بتواند در نوبت‌های بعدی آن را در جاهای دیگر شناسایی کند.

این کار شبیه به آن است که شما برادر خود را در هرجا که ببینید او را خواهید شناخت. حتی ممکن است کسانی که به برادر شما شباهت دارند، او را به شما یادآوری کنند. این همان شخصی سازی تبلیغات است. در چنین وضعتی ردیابی آگهی تبلیغاتی برای مشتریان شما کار آسانی خواهد بود. این کار گاهی از روی فرم یک نوشته«لوگوتایپ» یا قالب محصول مثل شیشه کوکا کولا،(فرم بسته بندی) که با خواندن آن فرمش را به خاطر آوردید صورت می‌گیرد.

ابزارهایی را که می‌توانید کالبد محتوایی خود را در نظر مشتریان و همکاران خود درآورید ، شناسایی کنید. برای این که شما بتوانید مشتریان خود را در کالبد محتوا در مرکز هدف قرار دهید یک ضرورت است.

بدیهی است، سلسه این مبحث دامن درازی دارد اما به دلایلی که نیاز چندانی به گفتنش نیست، تصمیم گرفت بخش پایانی تبلیغات کالبدی باشد. ادامه بحث شاید وقتی دیگر. بدورد./بهروز قزلباش

 

 

بهروز قزلباش

مولانا در خطوط شریف «فیه ما فیه» می‌نویسد« یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام (خداوندگار)فرمود که در عالم یک چیزست که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را بجای آری و یادداری و فراموش نکنی و آنرا فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانک پادشاهی ترا به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنانست که هیچ نگزاردی پس آدمی درین عالم برای کاری آمده است و مقصود آنست چون آن نمی‌گزارد پس هیچ نکرده باشد.»

شاید اهالی قلم، در این خیال که کار قلمهای  معنا سبقشان انجامی دارد و حرکتی، دلخوش به جوهر روزهایی دارند که می‌گذرد و خاکستر بجا می‌گذارد. اما قلمهای شکسته، دهان‌های بسته، دل‌های پرجوش و خروش، و اسفناکی این ایام که رنگی از دوات حیات را به موت و ممات ملت کهتر نشانده است را چه باید؟

هرچند این بهانه که امروز، روزی برای خاکستر دوات و جوهر است، برای گفتن از رنج‌های ملت من باشد، کافی نیست اما ما آموخته‌ایم با رنج‌هایمان زندگی‌کنیم، یا بمیریم. یا بمیریم بی‌که زندگی کرده باشیم.

پیش از این نیز،... باری نوشته‌ام که جلای وطن سنت روشنفکران و مبتکران و فعالان این مرز بوده است و بر بوم تاریخ این سرزمین تصویر و خاطره گریز ناگزیر از این سامان، نقش شده است. کودک که بودم می‌اندیشیدم که چرا؟ اکنون می‌دانم اما نمی‌توانم آن را به تصویر بکشم و در قلم آورم. در نوجوانی افسوس می‌خوردم و ای بسا با ناسزای خفی بر مهاجران وطن خرده می‌گرفتم و اما امروز که می بینم قلم،یارای توضیح و تفصیل این ماجرای خانمان بر انداز را ندارد، می‌سوزم و خاکستر می‌شوم. شاید دواتی بسازند از خاکستر ما و آنهایی که مجال قلمشان در بند بند انگشتانشان ، هم بند حبس مسعودی است، کاری کنند که فرمود ای که دستت می رسد کاری بکن.

گویی، حبس قلم سنت حاکمان این سرزمین بوده است چنان که مهاجرت، سنت نویسندگان و دبیرانش.لیکن همه منتظرند دستی از غیب برون آید و کاری بکند!!

«...فرمود که در عالم یک چیزست که آن فراموش کردنی نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست» و ما آن را فراموش کرده‌ایم.«... چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنانست که هیچ نگزاردی» و هیچ نگزاردیم.

به هر روی نه نوشتن را سودی است و نه سکوت را معنایی، اکنون که در آتشیم باید از سوختن لذت ببریم . آنها که اهلیت این معنا را دارند لطیفه و دقیقه این ما جرا را می‌توانند از اخبار روزانه این سرزمین بخوانند.

 

 

بهروز قزلباش

امروز، روز سعدی است. من در اوان کودکی با نام ماندگار سعدی در مکتبخانهی ملا رستم (خدایش بیامرزد) آشنا شدم. نام سعدی با خط نستعلیق روی کتاب شریف گلستان نقش بسته بود؛ کتاب دخترکی که در کنار من می‌نشست. روبه‎روی ملا که ترکه‏‎ی بلندی به دست داشت و آنسوی کرسی نشسته بود.

من هنوز قرآن را تمام نکرده بودم ولی او گلستان می‌خواند؛ و شب‌های جمعه به قرائت و بازخوانی قرآن مشغول بود و در بقیهی روزها، گلستان می‌خواند: «یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد. باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر» تجنب از این خیال محال  بعدها ما را به خواندن سراجالقلوب و تنبیهالغافلینکشاند؛ دو کتابی که باید پس از گلستان خوانده می‌شدند. از آن همه کبکبه و دبدبه تنها مصراعی ناقص از تنبیهالغافلین روزگار در خاطرم مانده است که نوشته بود: «شطرنج و قمار و نرد،کار شیطان» و من نمی‌دانستم شطرنج و نرد اصلا چیست که کار شیطان است یا نه!

هر بار که می‌آمد این حکایت از سعدی زنده می‌شد که: «شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد» از سرخهی دیزج که کوچیدم از دیده برفت و از دل برفتیم. همه چیز فراموش شد تا امروز که باز به قول سعدی نوبت عاشقی است یک چندی!

ابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلح بن عبدالله بن مشرّف متخلص به سعدی (۶۹۰-۶۰۶ هجری قمری) شاعر و نویسنده پارسی‌گوی ایرانی که اهل ادب، اورا «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی به‌طور مطلق، «استاد» نامیده‌اند. او در نظامیهی بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش جهان اسلام در آن زمان به حساب می‌آمد  تحصیل کرده است.

و پس از آن به‌عنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرده است. سعدی سپس به زادگاه خود، شیراز، برگشته و تا پایان عمر در آنجا اقامت گزیده است. آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌است که به «سعدیه» معروف است.

در گلستان آمده است: «دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی‌کران کردی. باری به لطافتش گفتم دانم که ترا در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست، با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بیادبان بردن. گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار، بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهلتر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده برگرفتن.»

بگذریم از این ماجرا به مرور غزلی از شیخ که فرمود:

 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

بهروز قزلباش

«پير پيمانهکش من که روانش خوش باد/ گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان.» از کودکی، بازی با تفنگ را در میدان واقعی جنگ آغاز کرده بودیم. مسجد امام هادی(ع) و مساجد دیگر،  محل بی‌قراری‌ها و سرودخوانی‌ها و ورق زدن اوراق دفتر عشق و کتاب شهادت ما بود.

از کلاس اول راهنمایی(ششم امروز) سودای حضور در نبرد با دشمن ما را با تفنگ و باز و بسته‌کردن چشم بسته‌ی آن عادت داده بود.

بچه‌های بزرگتر از ما که در سوم راهنمایی درس می‌خواندند، کلاس درس را به پشت خاکریزها منتقل کرده بودند.گاهی دستهگلی کوچک که از کمبضاعتی جیب بچه‌های مدرسه حکایت می‌کرد، بر روی نیمکت کلاس، یعنی که جای خالی شهید مسعود محمد باقر، جای خالی شهید امانی، جای خالی شهید رحمان مرادی، جای خالی شهید سلیمان آقایی، جای خالی شهید  بهروز غلامیان، جای خالی شهید رحمتالله بهرامی، جای خالی شهید  اسدالله بهرامی، جای خالی شهید... و شهید به شهید دور ما را گل به گل یادشان در اشک‌هایمان جاری بود.

جمعه‌ای که گذشت، زیر پرچم بزرگ در بهشت زهرا (س)، محل قرار و بی‌قراری ما بود. پیشکسوتان جهاد و شهادت، که دریغِ جای خالی همکلاسی‌ها و همسنگران تکهتکه شدهیشان را آه می‌کشیدند و می‌گریستند.

عجب روزی بود.

شهید حسین هوشیار، همشاگردی و رفیق سال‌های آتش و خون، در کلاس‌های تفسیر نهجالبلاغه جوانبخت شهید، و صوت قرآن سعید قزوینیان، دفتر و کتاب منصور غلامیان و روزهای فهم کلام مولا علی(ع)، ذخیرهی معنوی آن ایام خاکستر شده را تداعی کرد. روزهای رفته، سوخته، و خاکسترشده‌ای که غبارش هنوز در دامن دلهایمان خون می‌کارد.

«با صبا در چمن لاله سحر میگفتم / که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان» این پرسش تا عمق روح آدمی را در بهشت زهرا می‌کاود و زهر بیرون می‌آورد از آن همه حماسه، شیرینی و تبریک و تسلیتی برای نوشین شربت وصل حضرت معشوق و تلخای غیبت از شهود این عالم خاکی، که بیهوده گِرد منظومه شمسی هی دور می‌زند!

بسیاری از بچه‌های آن دوره، حالا دیگر صاحب نوه و نتیجه‌اند! نوه‌هایشان، زیر چشمی پیرمردانی را شاهدند که باید بابت ایثاری که کرده‌اند، هنوز بدهکاری‌هایشان را صاف ‎کنند.

دزدان و گردنه‌گیران خائن به آرمان ملت، مشغول چپاول و خوشگذرانی‌اند، اما این جمع و جمع‌های پریشان بسیاری در هرکجای این سرزمین بزرگ، زیر آتش نگاه‌های سنگین و پرسش‌های ناگفته و بر زبان نیامده اما مفهومِ نوه‌های خودشان، هنوز باید بسوزند و می‌سوزند.

بهار را با یاد و عطر سنگ‌هایی شروع کردیم که هرکدام نامی را در جان خود کنده بودند. عکس‌هایی رنگ و رو رفته و رنگ باخته، چونان تاریخ مبارزهشان، بر صندوقهای عمود، دیگر از حرارت تپش‌های بی‌آرام قلب‌هایشان خبری نیست.

نشانی شهدا را گم کرده بودم. جلیل حیدری اما تکتک آنها را می‌شناخت. با نام و خاطره. حتی می‌دانست که پدر و مادر کدام یکی‌شان از دنیا رفته است، یا اکنون، در چه حال و روزی به سر می‌برد. ذکر احوالاتشان دل آدمی را کباب می‌کرد و سینه‌های همین بچه‌ها را به سوز آهی آتشین می‌سوزاند و سوزاند.

نمی‌خواهم طلبکار خون کسانی باشم که خودشان تصمیم گرفتند که آگاهانه، جانشان را در طبق اخلاص بگذارند و تقدیم راه ملتشان کنند. اما دلم می‌سوزد؛ نه برای آنها که با خدا معامله کردند و بردند. برای خودم و خودمان که ماندیم تا تباه شدن و به خاکستر نشستن آرمانهایمان را داد بزنیم و بسوزیم و بسازیم.

ما نسل سوخته بی‌مدعا و ادعایی هستیم که آبرویمان را هم برای آرمانهایمان گذاشتیم. کتک خوردیم تا ملت ما کتک نخورد. گلوله خوردیم تا ملتمان گلوله نخورد. ترکش‌های گلوله‌های دشمن را به جان خریدیم، تا تن ملتمان نسوزد. آتش دشمن را با جان و دل پاسخ دادیم تا ملتمان در آسایش و امان بماند و زندگی کند.

ملت کتک خورد، گلوله خورد، و ترکش‌های دشمن هنوز بر تن و جان برخی دیگر از فرزندان این ملت، باقی است و هر روز تازه می‌شود اما پیشکسوتان جهاد و شهادت، فراموش شدند. آقایان صاحب کرسی و انواع صندلی‌های جورواجور زر و زور سکه و دلار و...حتی به قدر گزش ککی، دردشان نگرفت و نمی‌گیرد.

هر چند ما از صحبت با پیمانشکنان پرهیز نکردیم اما بدانند که چند صباح دیگر ما به کلی خاک خواهیم شد. شما خیالتان آسوده باشد. دیگر کسی حتی از این نوع کلمات هم دردش نخواهد آمد. وجدانش قلقلک نخواهد شد.آب دهانش خشک نخواهد شد و دائم می‌توانند با خیال آسوده به پرورش جلو و عقب خود ادامه دهند. لاغر کنند، چاق کنند، زن‌های جورواجور بگیرند. جوراب‌های تابهتا بپوشند و خانه‌های رنگ و وارنگشان را از حوریان زمینی آنوری‌ها و این‎وری‌ها پر و خالی کنند و به ارواح ما بخندند.

یادشان باشد.گفتیم که بهانه نداشته باشند و نگویند که نمی‌دانستم!! «اَنّ غداً مِنَ الیوْمِ قریبً... أَلَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ؟»

 

 

بهروز قزلباش

باغ ایرانی یا بهشت زیرین، الهامی از باغهای بهشت، باغهای برین است. آنچه قران کریم در وصف بهشت آورده است برای ساکنان باغهای ایرانی، رویایی است که بخشی از آن را در باغهایشان بازسازی کرده‌اند. تصور این که بهشت باید چیزی شبیه باغهای ایرانی باشد از اینجا ناشی میشود که باغهای ایرانی شبیه تصوراتی از بهشت آفریده شده‌اند. و ارم یک همچین جایی است با تمام رستنیها از هرجا.

هیچ کدام از ما زمانی را که در بهشت بودیم  به خاطر نمی‌آوریم. اما طبع ما در نگاه به توصیف بهشت در قرآن کریم، آن را می‌پسندد.

زیبارویان آراسته به طلا، نقره و منجوق‌های رنگ و وارنگ که بر تختها نشسته باشند، و پول آنها را از ما نمی‌گیرند. خودشان دارند. انواع درختان و غلبهی رنگ سبز بر رنگ‌های دیگر در بهشت، اندازهی آن هرچه وسیعتر بهتر، درهای آراسته به هنر ایرانی خاصه که تحت تاثیر هنر پس از اسلام ایرانی باشد، از انواع معرق و نقر خط خوش بر سنگ و الوانهای مینا و موسیقیهای آسمانی، رقص‌های شرقی بی‌بدیلِ سرشار از غنا و بدون اندوه، و هزار هزار موارد دیگر که طبع ما میپسندد.

در باغهای ایرانی هم موسیقی، رقص، شب شعر، جشن، مهمانی و بریز و بپاشهای فراوانی تجربه شده است. مخلص این که بهشت زیرین (باغهای ایرانی) هر چند به بهشت برین نمیرسد اما گویا چیز چندانی از بهشت کم ندارد بجز پیری، مرگ، حسادت معشوقهها نسبت به هم در تملک قلب مردان، اخلاق بد، وگرنه طبع حواهای زمین برگرفتی از تعلق خاطر ازلی آنها به طلا، نقره، منجوق و لباسهای حریر بهشتی اینجا هم هست. انواع حریرهای ایرانی، هندی و انگلیسی طرفداران زیادی بین حواهای زمین دارد. احتمالا نظام اجتماعی بهشت باید ارباب رعیتی باشد. خان و خانبازی. همه برای یکی و نه یکی برای همه. حالا ببینیم بهشت در قرآن کریم چطور وصف شده است؟ بعد برویم سراغ باغ ارم که گویا کلمهی «ارم» به معنای بهشت، پردیس، جنان، جنت، فردوس، مینو، نعیم است.

معانی دیگری هم دارد.مانند «خوردن تمام آنچه بر خوان باشد./ دندان بر چیزها نهادن.گزیدن به دندان/  نرم کردن کسی را، نرم گردانیدن/ نیست در آن کسی و نه اثری و نه نشانی و غیره»

اندازهی بهشت چقدر است؟ از نگاه قرآن بهشت بسیار وسیع است به طوری که عرض آن را هم‌اندازه آسمان و زمین می‌داند: «سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ ...» (حدید/21)

درهای بهشت چگونه است؟ آیات قرآن بر این امر دلالت دارند که بهشت شامل درهایی است. از جمله آنکه می‌فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ»؛ «بهشت‌هاى عدن كه آنان با پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان كه درستكارند در آن داخل می‎شوند، و فرشتگان از هر درى بر آنان درمی‎آیند». (رعد/23)

روز و شب در بهشت وجود دارد؟ خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید: «لا یَسْمَعُونَ فیها لَغْواً إِلاَّ سَلاماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُكْرَةً وَ عَشِیًّا»؛ «در آنجا سخن بیهوده‏اى نمی‎‏شنوند، جز درود. و روزى‎شان صبح و شام در آنجا [آماده‏] است».

نحوه‌ی چینش و صحنه‌آرایی در بهشت: قرآن بهشت را باغی بزرگ که از زیر درختان رنگارنگ و گوناگون و سایه‌سار آن، جوی‌های آب روان است و آبشارها و چشمه‌های جوشان بر زیبایی آن می‌فزاید توصیف می‌کند«فی‏ سِدْرٍ مَخْضُودٍ*وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ*وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ*وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ*وَ فاكِهَةٍ كَثیرَةٍ*لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ»؛ «در [زیر] درختان كُنار بی‎‏خار*و درختهاى موز كه میوه‏‎اش خوشه خوشه روى هم چیده است*و سایه‏‎اى پایدار*و آبى ریزان*و میوه‏اى فراوان*نه بریده و نه ممنوع». (واقعه/28 تا 33)

«فیها عَیْنٌ جارِیَةٌ»؛ «در آن چشمه‎‏اى روان باشد». (غاشیه/12)

وصف تشریفات پذیرایی: قرآن برای پذیرایی بهشتیان مجموعه‌ای از سینی‌های زرین، جام‌های بلورین و سیمین و خادمانی زیبا که در پیرامون بهشتیان، چون رشته‌ی گسسته‌ای از مروارید پراکنده‌اند، بیان می‌کند. در این میان رنگ سبز، آرامش‌بخشی درختان و لباس‌های بهشتیان است. هم‌چنین از لباس‌های ابریشمی، دستبندهایی از طلا و نقره نیز یاد می‌کند.

«مُتَّكِئینَ عَلى‏ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ»؛ «بر تخت هایى ردیف هم تكیه زده‎‏اند». (طور/20)

«یَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلینَ»؛ «پرنیانِ نازك و دیباى ستبر می‎پوشند [و] برابر هم نشسته‏‎اند». (دخان/53)

« إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ »؛ «...در آنجا با دستبندهایى از طلا و مروارید آراسته می‎‏شوند، و لباسشان در آنجا از پرنیان است». (حج/23)‌

« وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً »؛ «و بر گردِ آنان پسرانى جاودانى می‎گردند. چون آنها را ببینى، گویى كه مرواریدهایى پراكنده‎‏اند». (انسان/19)

باغ ارم یک باغ ایرانی تاریخی در شهر شیراز است و شامل چند بنای تاریخی و باغ گیاه‌شناسی می‌شود.

 

تاریخ ساخت و بنیان‌گذاری اولیهی باغ ارم شیراز، به‌درستی مشخص نیست؛ ولی توصیف‌هایی از آن در سفرنامه‌های متعلق به قرن دهم و یازدهم هجری آمده‌است. این باغ در روزگار سلجوقیان و آل اینجو پابرجا بوده است. در زمان زندیه هم کریم‌خان زند در سازندگی و بهسازی این باغ کوشید. در زمان قاجاریه این باغ به مدت ۷۵ سال مقر سران ایل قشقایی بود. در این زمان عمارتی در این باغ ساخته شد. اما در زمان سلطنت ناصر الدین شاه قاجار عمارتی دیگر توسط حسین علی خان نصیر الملک (سازنده مسجد معروف نصیر الملک) پیریزی شد که با مرگ وی خواهرزادهی او ابولقاسم خان نصیر الملک امور باغ ارم را به دست گرفت و عمارت نیمهکاره را تکمیل کرد. این باغ از املاک خاندان قوامی شیراز بود. این عمارت تا کنون پابرجاست. این باغ تنوع گیاهی بسیار بالایی دارد و گیاهان بسیاری از اقصاء نقاط جهان در این باغ کاشته شده است؛ به شکلی که باغ در قالب یک نمایشگاه از انواع گل‌ها و گیاهان درآمده‌است. در حال حاضر این باغ در اختیار دانشگاه شیراز است؛ باغ گیاه‌شناسی آن در اختیار دانشکدهی کشاورزی و ساختمان باغ در اختیار دانشکده حقوق قرار دارد. در تاریخ ۶ تیرماه ۱۳۹۰ در سی‌وپنجمین اجلاس کمیته میراث جهانی یونسکو باغ ارم شیراز به همراه هشت باغ دیگر ایرانی در فهرست میراث جهانی ثبت گردید.

ویژگی بناها

عمارت وسط، هستهی مرکزی این باغ محسوب می‌شود. این ساختمان در زمان قاجاریه و با تقلید از سبک معماری زندیه ساخته شده است. این عمارت از نظر معماری، نقاشی، کاشیکاری و گچبری از شاهکارهای معماری زمان قاجار است. این عمارت، از سه طبقه، با تزئینات فراوان تشکیل شده‌است. اتاق‌های طبقهی زیرین که تقریباً زیرزمین هستند، محلی است برای استراحت در روزهای گرم تابستان. تزئینات این اتاق‌ها، کاشی‌کاری‌های رنگین است. دو طبقهی بالایی دارای ستون‌هایی است که از تخت جمشید الهام گرفته شده‌اند.

در پیشانی بنا، دو نیم‌دایره در دو طرف، و یک تابلوی بزرگ در وسط قرار گرفته که از سه هلال روی هم تشکیل شده‌است. این تابلو، تصاویری از شاهنامهی فردوسی و نبرد شاهان قاجار را نشان می‌دهد. این بنا بیش از هفتاد سال به خوانین قشقایی تعلق داشته که در دوران پهلوی مصادره شده‌است.

درشمال غربی شهر شیراز و در کنار شهر باغ زیبایی از دورهی قاجاریه باقی‌ مانده که به باغ ارم مشهور است. در سمت جنوب باغ مذکور رودخانهی خشک شیراز از شرق به غرب امتداد دارد. وسعت باغ بیش از سه هکتار و از درختان مرکبات و سرو پوشیده شده است.

جالبترین قسمت باغ خیابانی است که از شرق به غرب در وسط باغ احداث و در دو طرف آن درختان سرو کاشته‌اند و زیبایی خاصی را داراست. در میان درختان سرو این خیابان سرو بلندقامتی است که از دور جلب توجه می‌کند و به علت موزون بودن آن را «سروناز» می‌خوانند. نظیر سرو مذکور در سایر باغ‌های شیراز دیده نمی‌شود. صحن باغ را درختان زینتی، سرو، نارنج و انواع گلهای تزئینی پوشانیده و تزئین کرده است.

باغ ارم به وسیلهی دولت وکمک‌های مادی شاه سابق و شهبانو خریداری و تعمیر و به دانشگاه شیراز اهداء گردیده است. ساختمان آن به علت عوامل طبیعی به صورت مخروبه درآمده بود و دیوارهای باغ نیز از چینه بود که به طور کلی خراب شده بود. ضمن تهیهی طرح تعمیراتی دیوار چینه آن برداشته شد و یک دیوار کوتاه سنگی با نردهی آهنی در اطراف آن احداث گردید. تزیینات قسمت‌های مختلف ساختمان تعمیر، تکمیل و مجدداً به صورت آبرومندی درآمد.

باغ مذکور از آثار دورهی ناصرالدین شاه قاجار به شمار می‌رود. در این مورد چند سنگ‌نوشته (کتیبه) در نقاط مختلف باغ از نصیرالملک باقی‌مانده است. اولین کتیبه سنگ مرمر است که در بالای سر در ورودی شمال شرقی باغ نصب شده و با خط نستعلیق چنین خوانده می‌شود: «از وزیر شه نصیرالملک راد / دائمش باغ ارم آباد باد» علاوه بر کتیبهی فوق شش کتیبه سنگی در نمای شرقی ساختمان دیده می‌شود که همهی آنها با خط نستعلیق نقر و در آخر آنها تاریخ‌های مختلفی به چشم می‌خورد و نام نصیرالملک در آنها ذکر شده است. در آخر کتیبهی اولی تاریخ ۱۳۳۹ نوشته شده است.

اشعار کتیبهی دوم مربوط به شوریده شیرازی شاعر معروف دورهی قاجار است. کتیبهی سوم بیت اول آن تاریخ بنای ساختمان را مشخص می‌سازد چنین است: «از وزیر شه نصیرالملک راد / دائمش باغ ارم آباد باد».

در کتیبهی چهارم تاریخ ۱۳۳۹ دیده می‌شود و اشعار آن مربوط به فصیح الملک شوریده شیرازی است. در کتیبهی چهارم نیز رمضان المبارک ۱۳۱۵ دیده می‌شود و مربوط به تعمیرات بنا در دوره مظفرالدین شاه قاجار است. در کتیبهی پنجم در آخر کتیبه چنین خوانده می‌شود: «حسب مستطاب اجل اشرف آقای نصیرالملک».

در کتیبهی ششم که در سمت چپ و پای ایوان جنوبی نصب شده است، چنین خوانده می‌شود: «خادم اهل بشارت خان بنده درگه نصیرالملک ۱۳۴۰» کتیبه‌های مذکور مربوط به تعمیراتی است که به تدریج در این بنای باارزش صورت گرفته است. جالب‌ترین تعمیرات در سالهای اخیر در این بنای ارزنده انجام پذیرفت که به کلی آن را از وضع خراب گذشته خارج کرده است.

شش کتیبهی سنگی در نمای شرقی ساختمان باغ ارم دیده می‌شود. کتیبه‌های سنگی مذکور بر نمای جرزهای طبقهی اول نصب و خط همهی کتیبه‌ها نستعلیق است. دو کتیبه در زیر ایوان دو ستون سمت راست و دو کتیبه در زیر ایوان دو ستونی بزرگ و دو کتیبهی دیگر زیر ایوان دو ستونی سمت راست نصب گردید و به ترتیب کتیبه‌های مذکور را از سمت راست مورد بررسی قرارمی‌دهیم. اولین کتیبهی سمت راست در پای ستون سمت راست ایوان سمت راست نصب شده علینقی الشریف عمل استاد باشی حجار ۱۳۳۹. اشعار مربوط به مرحوم فصیح الملک شوریده شیرازی است.

کتیبهی دوم سنگی در پای ستون سمت چپ ایوان شمالی نصب شدهاست، خط کتیبهی مذکور نیز نستعلیق است. اشعار نیز اثر طبع مرحوم حاجی فصیح الملک شوریده شیرازی است. کتیبهی بعدی که سرباز دوره هخامنشی را نشان می‌دهد که در یک دست نیزه و در یک دست دیگر او گرزی قرار دارد، کلاه را با آن که سعی کرده‎اند به فرم نیزهداران تخت جمشید حجاری کنند ولی ساده است و هیچ گونه تزییناتی ندارد.

کتیبهی مذکور در دو طرف ایوان قرینهسازی است ولی به هر حال با آنکه از نقوش برجسته تخت جمشید تقلید شده، جذابیت و فرم زیبای نقوش برجسته نیزهداران پارسی تخت جمشید را ندارد. سه پنجرهی آهنی در پای ایوان مرکزی دیده می‌شود که دو پنجرهی آهنی طرفین بزرگتر و قرینهسازی است. پنجرهی وسط دو پنجره دارای اندازه بزرگتری است، پنجره‌های آهنی مذکور قدیمی و به زمان احداث ساختمان مربوط است سپس کتیبه‌ای با خط نستعلیق نصب شده و کتیبهی بعد نیز به خط نستعلیق نقر شده است.

کتیبهی بعدی نظیر کتیبهی سمت راست یک سرباز هخامنشی را نشان می‌دهد که به همان فرم نقش برجسته سمت راست حجاری گردید و سپس کتیبهی سنگی دیگری است که با خط نستعلیق حجاری و نصب شده است.

سردَرِ شمال شرقی باغ ارم: این سرا در سمت شمال شرقی باغ ارم و در انتهای آن قرار دارد و از نمونه‌های جالب و ارزنده از نظر فرم و تزئینات محسوب می‌شود.

 

کاشیکاری‌های سر در منحصر به چند کتیبه و چند قطعه کاشی‌کاری است ولی از نظر فرم ساختمان از نمونه‌های منحصر به فرد محسوب می‌شود، در بالا و در پیشانی سردر کتیبه‌ای به خط نستعلیق بر روی کاشی معرق نصب گردید. «نصر من الله و فتح قریب» در زیر کتیبهی کاشی کتیبه‌ای از سنگ مرمر لیمویی رنگ قرار دارد که در سطر اول آن عبارت شریف «بسم الله الرحمن الرحیم» و سپس یک بیت شعر با خط نستعلیق در زیر آن بر روی سنگ حجاری شده که چنین خوانده می‌شود:«از وزیر شه نصیرالملک راد / دائماً باغ ارم آباد باد»

تاریخ مذکور مربوط به دورهی سلطنت مظفرالدین شاه قاجار و زمانی است که نصیرالملک حکمران فارس بوده است، در هر سمت در دو طاقنما در طرفین دیده می‌شود که بالای آنها در هر طرف یک کتیبه‎‎ی کاشیکاری نصب شده است. کتیبه‌های کاشی‌کاری طرفین در با خط نستعلیق با زمینهی سرمه‌ای است و نوشتهی آن به صورت معرق است که آیه‌ای از قرآن مجید است. علاوه بر کتیبه‌های فوق چند کتیبه کاشی‌کاری معرق برجسته در اطراف سردر مذکور دیده می‌شود که جلوه خاصی به سردر داده است. در جلوی ساختمان اصلی باغ در سمت مشرق حوض وسیعی قرار دارد. روی هم رفته ساختمان باغ ارم را از نظر نقاشی‌های رنگ و روغن، درهای چوبی نفیس و منبت کاری‌های روی آن، پنجره‌های مشبک آهنی، از اره سنگی بنا، مقرنس‌ها و گچ‌بُری و کاشیکاری‌های نما و پیشانی ساختمان و ستون‌های سنگی از نمونه‌های جالب هنری دورهی قاجاریه باید محسوب داشت.

تالار آینه

آینهکاری تالار آینه و نقاشی‌های جالب رنگ و روغن سقف اتاق‌ها و ایوان‌ها ترمیم گردید. محوطهی باغ که به صورت مخروبه‌ای درآمده بود مجدداً تعمیر و با همان طرح اصلی خود ترمیم شده است. قسمت عمده از کاشی‌کاری نمای جرزها که فرو ریخته بود مجدداً با همان سبک اولیه در محل نصب شده است.

یکی از قسمت‌های بسیار جالب این بنا پنجره‌های آهنی است که در طبقه اول ساختمان در پای ایوان بزرگ دو ستونی در مدخل سردابه قراردارد و از نمونه‌های جالب پنجره‌های آهنی در دورهی قاجاریه محسوب می‌شود. قسمت عمده درهای چوبی از چوب ساج تهیه گردید و به همین جهت با گذشت سال‌ها سالم باقی‌مانده و هیئت اصلی خود را حفظ کرده‎اند.

کاشیکاری پیشانی ایوان مرکزی و اطراف آن از جالب‌ترین کاشی‌کاری‌های دورهی قاجاریه محسوب می‌شود که نمونه آن در سایر بناهای دورهی قاجاریه دیده نمی‌شود. چه در ساختمان دیوانخانهی قوام‌الملکی یا اندرون زینت الملکی یا سایر بناهای دورهی قاجاریه نظیر کتیبهی کاشیکاری پیشانی ایوان ساختمان باغ ارم دیده نمی‌شود و به همین جهت آن را باید از نمونه‌های منحصربه فرد دانست.

از مرحوم نصیرالملک بناهای ارزنده‌ای در فارس باقی‌مانده از جملهی آنها مسجد نصیرالملک، خانه نصیرالملک و باغ ارم را می‌توان نام برد. ساختمان قدیمی آن از بناهای بسیار جالب و بی‌نظیر دورهی قاجاریه است ایوان دوستونی مرکزی و دو ایوان اطراف آن از شاهکارهای معماری محسوب می‌شوند. حاشیه‌های کاشی‌کاری جرزهای ایوان از نمونه‌های جالب کاشی‌کاری دورهی قاجاریه است. عمارت آن با داشتن کاشی‌کاری‌ها و حجاری‌ها و نقاشی‌های رنگ و روغن از جمله بناهای پر ارزش و مهم شیراز و نقوش ازاره سنگی آن از نمونه‌های جالب حجاری محسوب می‌شود.

از جمله قسمت‎های بسیار جالب این بنای با ارزش سردابه‌ای است که در طبقه زیرین این ساختمان قرار دارد و آب جاری از وسط آن می‌گذرد و به همین جهت سردابه مذکور از نظر زندگی در تابستان محل بسیار مناسبی بوده است. گچ‌بری‌های بسیارزیبایی در قسمت‌های مختلف و از جمله در ایوان‌های نمای شرقی دیده می‌شود که منظره جالبی به این بنای با ارزش داده است.

 

بهروز قزلباش

سفر از شهر کرد به شیراز از مسیر یاسوج و سپیدان، چشم‌های شما را در طبیعت وحشی کوهستانها غرق می‌کند. اگر آهسته و نرم بروید و به تماشا وگلگشت بگذرانید تقریبا یک روز تمام وقتتان را می‌گیرد و به دیدن مناظرش می‌ارزد.

اول سلام به شاهچراغ. یکی از جاذبه‌های معنوی شیراز زیارت شاهچراغ است. یک صبح تا ظهر وقتتان را می گیرد و بعد باید به ظهرانه بیاندیشید. رستوران هفت خوان، مخصوصا بخش سنتیاش زیبا و دلپذیر است. غذاهای درجه یک دارد و بسیار شلوغ است. لطفا قبلا رزرو کنید وگرنه باید تا یک ساعت و نیم در صف انتظار بمانید.

مراقب احوالات خود باشید. اجازه ندهید بهانه‌های کوچک و بیبها زمان شما را تلخ کند. زمان که زهر می‌شود تلخی در رگ کلمات نفوذ میکند. شاید در رگ‌های کلمهی عشق، شیر و عسل جاری باشد و در رگ‌های کلمهی بهشت نشاط درون. زمان زهرشده، اجازه نمی‌دهد شیر و عسل، کام آدمی را شیرین کند و نشاط درون تراضی بین روح و جسم انسان است که اگر نباشد، روی دیگر بهشت، یعنی جهنم است.

باغ عفیف آباد، زمان را شکر می‌کند که تراضی بین روح و جسم انسان فراهم شود. تا نمایی از کاخهای بهشتی در برابر چشم شما باشد. شیر و عسل در رگ‌های عشق بدود، سرخرگ حیات از قلب طبیعت آن را به ضمیر و جان آدمی برساند و سیاهرگ طبیعت خستگی، نخوت و نفرت را در طبع خود می‌پذیرد و آن را تجزیه می‎کند. این‌ها زباله‌های وجود آدمی است که در باغ عفیف آباد به خاک میشود و به گُل می‌نشیند.

زمان اکسیر می‎شود تا تجزیه با نخستین تنفس، ریه‌های شما را عطرآگین کند. افسوس که این باغ به موزهی تفنگ و سلاح تبدیل شده است. آدمی به جای رفع خستگی و دوری از نخوت و پرهیز از نفرت، با دیدن سلاح به کشتن و کشته شدن و مرگ می‌اندیشد و در نفرت غرق می‌شود.

باید به جای موزهی تفنگ، موزهی آثار تذهیب ایرانی در این باغ برپا می‌شد تا روح بازدیدکنندگان با تن‏‎هایشان به تراضی و حظ نشاط روحانی برسد؛ بگذریم... اما؛ «باغ عفیفآباد» یا «گلشن» از آثار تاریخی شهر شیراز است. این باغ در خیابان عفیفآباد شیراز جای گرفته‌ است و هم اکنون در اختیار ارتش قرار دارد و گفته میشود یکی از بزرگ‌ترین موزه‌های سلاح خاورمیانه است.

باغ عفیفآباد نمونهی کاملی از هنر گلکاری ایرانی است. سازندهی عمارت باغ، میرزا علی محمدخان قوام الملک دوم است که در سال ۱۲۸۴ هجری قمری آن را احداث کرد. این باغ در یکی از مناطق اعیان‌نشین شیراز جای دارد و مجموعه در سال ۱۸۶۳ میلادی ساخته شد. این مجموعه شامل یک کاخ سلطنتی، موزهی سلاح‌های قدیمی و یک باغ ایرانی است که همگی برای بازدید همگانی فراهم هستند. این مجموعه با شماره ۹۱۳ و در سال ۱۳۵۱ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌ است.

باغ یا عمارت عفیفآباد شیراز، با وسعتی حدود ۱۲۷ هزار متر مربع از زیباترین باغ‌های تاریخی شیراز است. این باغ در دورهی صفویه از باغ‌های مهم و گردشگاه پادشاهان بود. در این دوران این باغ توسط شاهان صفوی مورد استفاده قرار می‌گرفته است.

در زمان قاجاریه، میرزا علی خان قوام الملک این باغ را خریداری و اقدام به نوسازی باغ و درختان کرد و عمارتی زیبا و آراسته در آن بنا کرد. قوام دوم قناتی در نزدیکی باغ را برای آبیاری آن خریداری کرد. در اواخر دوران قاجار این باغ به دست عفیفه خانم، خواهرزادهی بانی باغ می‌رسد.

وی در این باغ دگرگونی و بهسازی گسترده‌ای پدید آورد و به همین جهت پس از آن این باغ به نام عفیف آباد معروف می‌شود. وارثین باغ در زمان پهلوی آن را به علیاحضرت فرح پهلوی همسر اعلیحضرت هدیه دادند. در سال ۱۳۴۰ ارتش در مزایده این باغ را خریداری کرد تا اینکه پس از انقلاب اسلامی و به کوشش ارتش جمهوری اسلامی و هم‌زمان با روز ارتش در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۷۰، باغ عفیف آباد به موزهی نظامی شماره دو کشور مبدل شد.

این باغ یکی از کهن‌ترین باغ‌های شیراز است، از همین رو سادگی دیرینهی خود را نگه داشته‌ است. سردر باغ دارای چهار ستون گچی ساده است و سرستون‌های آن‌ها با الگو گرفتن از سرستون‌های تخت جمشید طراحی شده‌است.

در پیشانی سردر نگارهی دو شیر دیده می‌شود به گونه‌ای که گویی در را در میان پنجه‌های خود گرفته‌اند. پس از گذر از در، دالانی آن را به فضای اصلی باغ پیوند می‌دهد. در سوی دیگر در و بر پیشانی دهلیز آیین تاج‌گذاری یکی از پادشاهان ساسانی به چشم می‌خورد.

ساختمان کاخ دارای دو طبقه است که در آن نزدیک به ۳۰ اتاق تالار وجود دارد. در شمال و جنوب تالار دو بخاری از سنگ مرمر تراشیده شده‌ است. طبقهی پایین موزه نظامی شده‌ است و در آن آب‌نمای زیبایی ساخته شده و سوی خاوری آن با پنجره‌های رنگین ساخته شده‌ است. این طبقه با سه پلکان به طبقه‎ی دوم راه می‌یابد. طبقه‎ی دوم راهروی بلندی دارد که در دو سوی آن اتاق‌های تو در تو جای دارد.

در مرکز این طبقه تالاری بزرگ و باشکوه وجود دارد. سقف تالار چوبی است و به نقش‌های گل و بوته، شکارگاه و بزم و شادی آراسته شده‌است. دورادور دیوارها گچ‌بری و مقرنس‌کاری شده و درها و پنجره‌ها از شیشه‌های رنگی ساخته شده‌اند. در این طبقه «موزه عبرت» قرار دارد که دربردارندهی اتاق‌های همایش، رخت‌کن، نشیمن، مطالعه، پذیرایی و قمارخانه است.

پیشانی ساختمان با نگاره‌ای از تاجگذاری یکی از پادشاهان ساسانی با کاشی آراسته شده‌است. درِ اصلی ساختمان در سمت شمال است که از مسیر پلکان سنگی به تالار سرپوشیده می‌رسد. نمای شرقی عمارت دربرگیرندهی ایوانی بزرگ و زیباست که در تمام طول بنا کشیده شده‌است.

نمای غربی آن بسیار ساده است. ایوان جنوبی نیز از دید آذین‎بندی‌ها همانند ایوان شمالی است. در جلوی ایوان بزرگ عمارت چهار ستون بلند ساخته شده‌است و سقف آن با قطعات چوبی پوشیده شده‌است. سر ستون‌های ایوان با الهام از نقش‌های تخت جمشید گچ‎بری شده‌است. همچنین در جلوی ساختمان نیز استخر بزرگی وجود دارد که راه اصلی باغ از جلوی آن آغاز می‌شود.معماری این باغ آمیزه‌ای از ویژگی معماری دوران هخامنشی، ساسانی و قاجاریه است.

در این موزه مجموعه‌ای از سلاح‌های سرد و گرم، خودکار و نیمه خودکار، انواع شمشیر، زره، نیزه، کلاه خود، سپر، انواع تفنگ‌های سرپر، سنگ چخماق، تفنگ‌های شکاری، تپانچه و انواع مسلسل نگهداری می‌شود. از سلاح‌های با ارزش در این موزه می‌توان به تفنگ‌های شخصی فتحعلی‌شاه، ناصر الدین شاه، مظفرالدین شاه، رضا شاه، محمدرضا شاه و همچنین اسلحه‌های رزمندگان نهضت جنگل و مسلسل آب انباری رئیس علی دلواری اشاره کرد.

قهوه‌خانه سنتی و حمام خزینه‌ای

ساختمان قهوه‌خانه به شیوهی معماری ایرانی ساخته شده‌است. دیوارهای قهوه‌خانه با آجر ساخته شده در میانهی قهوه‌خانه حوض کوچکی وجود دارد. این قهوه‌خانه دارای شش حجره است که آراسته به نقوش شاهنامهی فردوسی است و با ظرافت و زیبایی خاصی بر روی کاشی کشیده شده‌است. از آن میان این نقاشی‌ها می‌توان «داستان ضحاک و کاوه آهنگر»، «داستان زال و سیمرغ»، «نبرد رستم و سهراب»، «نبرد تهمتن و دیو سفید» و «نبرد رستم و اسفندیار» را نام برد.

ساختمان حمام هم بر اساس شیوه سنتی حمام‌های سنتی ایران بنا شده‌است. این حمام دارای دو خزینه آب سرد و گرم است که از جاسازی دیگ مسی در کف خزینه، آب گرم فراهم می‌شد. حمام کهن باغ در پشت‌بام دارای مناره و قبه است. در دیوارهای این حمام نقش‌های برجسته‌ای به چشم می‌خورد، که از آن میان می‌توان به «فرهاد در کوه بیستون»، «دیدار مردم با خسرو پرویز ساسانی»، «صحنهی ورودی یوسف به جمع زنان مصری» اشاره کرد.

زنان و دختران ایرانی با ذوق و شوق وصف ناپذیری لباس‌های رنگارنگ قجری می‌پوشیدند، و عکس می‌گرفتند.

غرفه‌هایی برای فروش تولیدات دستی، نه چندان هنری در گوشه‌هایی از باغ تعبیه شده بود. مردم از مسقطی در رنگ‌های مختلف آنقدرها که از فالودهی شیرازی استقبال می کردند، نکردند. بازار فالودهی خنک شیرازی داغ داغ بود.

یک گروه موسیقی، در محوطهی ورودی باغ به نواختن آهنگهای مختلف و گاهی آهنگهای درخواستی بازدیدکنندگان و گردشگران را می‌نواختند و بهانه‌های نشاط مردم را فراهم کرده بودند. نفسشان گرم و عزتشان زیاد.

 

 

بهروز قزلباش

 

در راه بازگشت از چغاخور به شهر کرد، از جاده شلمزار برگشتیم و به ورودی شهرکرد رسیدیم. در ورودی شهر چادرهای هلال احمر با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای راهنمایی مسافران و خوش آمد گویی برپا شده بود.

یکی دو غرفه این سو و آن سوی چادر هلال احمر هم بود که در یکی از آنها مختصری از صنایعدستی منطقه برای فروش و عرضه به مسافران جای گرفته بود. غرفهآرایی درخور شأن فرهنگ عمیق و بلند مردم نبود. نمی دانم چرا غرفهگذاران فکر کرده بودند همین که سیاه چادر برپا شده باشد، کافی است و نبود.

در غرفهی دیگری از سیاه چادر، چای آتشی، و آش دوغ به مسافران عرضه میکردند. نیم کاسه به 2500 تومان. خوشمزه و جا افتاده بود. اما از آش دوغ خانم شعله ایل بیگی در پیرغار خوشمزه‌تر نبود. جایتان سبز، در کنار رود(پیرغار) روی گاز پیکنیک، آش دوغی پختند که نگو و نپرس. آش دوغ فارسونیها با آش دوغ سرعین در اردبیل تفاوت بسیار دارد.

در اردبیل و سرعین به اندکی سبزی و نخود یا لپه و مابقی دوغ و نمک اکتفا می شود. اما همین آش در فارسان به همراه عدس، برنج، پیاز سرخ کرده، ادویه، زعفران، نمک و... برخی دیگر از افزودنیها، آش دوغ را به آشهای دیگر شبیهتر میکند. دستکم مثل آش دوغ سرعین کم مایه و ملات نیست و وقتی همراه با محبت و از سر لطف برای پذیرایی از شما درست شده باشد و داغِ داغ نوش جان کنید که دیگر قابل قیاس با آشی که به دو نیم پاپاسی باید بخری، نیست و نبود.

فردا صبح باید، به پل زمان خان می رفتیم. صدیف هوس ماهی شکمپر کرده بود. هشت عدد ماهی قزل تازه ابتیاع شد. با هویج، فلفل دلمهای، سیر،گوجه فرنگی، سس گوجه، نمک، روغن و چندتایی کدو سبز( همان بادمجان سپید) به سوییت رفتیم.

من مسئول تهیهی ماهی شکم پر فردا بودم. بنابراین اول شب محتوای شکم ماهی را باید آماده میکردم. آنهارا خرد کردم و در ماهیتابه با روغن تاب دادم تا بپزد و آب آن بخار شود. بعد از روی آتش برداشتم و گذاشتم خنک شد. بعد از شستن و آماده کردن ماهیها تیغ آنها را درآوردم و از مایهی آماده شده برای پرکردن شکم ماهیها استفاده کردم. ماهیهای آماده را در فویلهای آلومینیومی پیچیدم و روی سینی جا دادم. ذغال، الکل و سیخ هم حاضر بود.

صبحانه را صبح زود باید در پل زمان خان میخوردیم. بساط سفره پهن بود که چند نفری از مسئولین شهری شهر سامان برای بازدید به محوطه و کنارهی رود آمدند. صبحانه تعارفشان کردم. تعارف و تشکر کردند. می‎خواستند بروند که به تجمع آشغالهایی در حاشیهی داخل آب رودخانه اشاره کردم و از ایشان پرسیدم: «چرا این آشغال‌ها اینجاست؟» انگار که فرمول ساخت آپولو را ازشان پرسیده باشم با تعجب نگاه کردند. یکی از آنها سری تکان داد که معنایش این میشد «خب همین است که هست دیگر». من اما دوباره پرسشم را طلبکارانهتر پرسیدم. بقیه بیشتر توجه کردند. وقتی به هم رسیدند آن کسی که طرف صحبت من شده بود به همگنان و همقطاران خود گفت: «میگوید این آشغالها چرا اینجاست» و اضافه کرد: «سوال قشنگی است».

هنوز زهرا و صدیف مشغول صبحانه بودند. من و خانمم تصمیم گرفتیم آشغالها را در کیسه زباله بریزیم و این شد که دست به کار شدیم و رودخانه را از لوث وجود آشغالها پاک کردیم. مردم مشغول تماشا بودند اما دیگر کسی جرات نکرد آشغالهایش را در دور و بر بریزد.

بعد رفتگرها آمدند و کیسههای زبالهی آماده را روانهی سطل  بزرگ زبالهای کردند که در چند قدمی ما کنار کیوسک نظافت قرار داده شده بود.

زمان گذشت و آفتاب گرما و نورش را مستقیمتر کرد. صدای اذان که در آمد باید قبله را می‌یافتیم.  من و صدیف مشغول مهیا کردن آتش شدیم. ذغالها که خوب گر گرفتند سیخها را به صورت افقی روی اجاق گذاشتیم و فویل ماهیها را چند بار برگرداندیم تا خوب بپزد. جایتان سبز.

گرما امانمان را بریده بود. باید راه میافتادیم. قرارمان این بود که در محل استقرار خود از خانواده آقای دکتر باقری استقبال کنیم. تلفنها و گفتوگوهای خانمها برنامهی ما را به هم ریخت. رفتیم جونقان(جونِقون) قلعهی سردار اسعد را ببینیم. تا یادم نرفته کمی دربارهی پل زمان برایتان بگویم و برگردیم به جونقان.

پل تاریخی زمان خان رئیس طایفه‎ی نفر بر روی زایندهرود و واقع در شهرستان سامان در باغات روستای ایلبیگی استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است.

این پل دارای دو دهانه، به طول ۳۰ و ارتفاع ۱۲ متر است.  این پل زمانخان بر روی سه‌پایهی سنگی طبیعی بنا شده و در ۲۲ کیلومتری شمال شهرکرد قرار دارد. ورودی پل از سمت روستای ایلبیگی است که در این مسیر به دهکدهی سیاحتی زاگرس قرار دارد.

در ادوار گذشته ایلات و عشایر قشقایی و بختیاری از روی آن آمد و شد می‌کردند. در حال حاضر این پل بیشتر جنبهی گردشگری دارد. وجود مناظر طبیعی چشمگیر اطراف در کنار اقدامات عمرانی انجام شده، این منطقه را به یکی از قطب‌های گردشگری استان چهارمحال و بختیاری تبدیل کرده است.

اطراف پل مملو از باغ‌های فراوان با درختان گوناگون میوه است که مناظر زیبایی را به وجود آوردهاند. منطقه‌ای که پل زمانخان در آن قرار دارد دارای آب و هوای معتدل و بسیار پاکیزه است و در روزهای تعطیل پذیرای سیل گردشگران است. بیشتر ماهیهای رودخانه ماهی قزلآلای وحشی (گوشت صورتی) است و جریان آب رودخانه بسیار تند است.

این پل به دستور زمان‌خان رئیس طایفه‎‏ی نفر از خاندان ایل‎بیگی ایلات ترک زبان قشقایی استان فارس و از سرداران معروف شاهان صفوی که زمانی دامنهی کوچ آنها تا منطقهی سامان می‌رسید و در روستای ایلبیگی سکنی میگزیدند احداث گردید. یاد آور میشوم عشایر ترک‏‎زبان جنوب را بیشتر به نام ایل بزرگ قشقایی می‌شناسند و «زمان خان نفر» جزئی از مردان این ایل بزرگ به شمار می‌رفت. طایفه نفر امروزه در شهرستان مرودشت واقع در استان فارس در محلهی نفر زندگی می‌کنند.

خاندان زمان خان نفر ایل بیگی

در فارسنامهی ناصری به صراحت ذکر شده است که سلسلهی خوانین طایفه نفر از تیرهی «زمان خان لو» قشقاییاند و دربارهی نوادگان زمان خان نفر آمده است که «حاج حسین خان نفر در زمان دولت نادرشاهی و سلطنت کریم خان اعتباری تمام در مملکت فارس داشت، راتق و فاتق امور دیوانی بود و حکومت طایفه بهارلو و نفر در کف کفایتش به اقتدار می‌گذشت و بعد از وفات او خلف الصدقش محمد تقی خان نفر به جای پدر برقرار گردید و بعد از وفات او خلف الصدقش علی اکبر خان نفر شاعر «انجم» تخلص بعد از وفات پدر به حکومت بهارلو و نفر برقرار گردید».

پل زمان خان سه بار یکی در سال ۱۲۰۲ توسط کارگزاران حکومت صفوی، بار دوم توسط خوانین روستای ایلبیگی در سال ۱۳۲۹ هجری قمری و بار سوم در سال ۱۳۲۱ شمسی به وسیلهی حاج عبدالحسین قزوینی مالک قریه «چم عالی» به طور کامل تعمیر و مرمت شد. استحکام این پل با احداث دیوار سنگی در طرفین آن، دو چندان شد.

و اما جونقون. یک بار هم قبلا برای رفتن به بروجن از جونقون رد شده بودیم اما این بار مقصد ما قلعهی تاریخی سردار اسعد اول بود. بنایی قدیمی با دیوارهای بسیار پهن و بلند. در محوطه چندین غرفه برپا بود و در مقابل ساختمان مجسمهی سردار اسعد روی اسب و پشت سرش بنایی در دوطبقه به موزهی مشروطه تبدیل شده بود. از اسباب و لوازم اسب و انواع تفنگ گرفته تا فرش و نقش تذهیب و نقوش سفالینه و غیره و غیره. خنکای درون ساختمان حرارت بعد از ظهر بیرون را از تک و تا انداخته بود.

مسئول موزه به استقبالمان آمد و مهربانی کرد که چرا بلیط (ورودیه) گرفتهاید و لازم نبود و شما خودتان فرهنگی هستید و کلی تعارف با خانم شعله ایل بیگی و آقای دکتر حمید باقری نازنین، که بفرمایید چای در دفتر و غیره

و پرسید«چه کسی؟» بعد گفت خیلی خوش شانس بوده‌ای که دختری از ایل بیگیها نصیبت شده و دکتر باقری هم صد البته مفتخر به این ماجرا.

از نام و نشان ما پرسید که گفتم قزلباشم. نامم نشانی از بزرگی ایل و قبیلهام بود. من اما به واقع آدم کوچکی هستم در قد و اندازه 162 سانتیمتر و در افکار، ایده و قلم، همین مختصر گواه کوتاهی زبان و الکنی بیان من است از ذهنم گذشت: «چغا پوش منی هرجا که هستی/ دوچشمونت خماره،مستِ مستی/ به سنگ و چوب وتیغ و تیر مژگان / زدی شیشه دل ما را شکستی».

سالها پیش اما دربارهی سیاه چادرنشینیان دوبیتیهایی ساختهام .چند تایی از آنها را می‌گذارم که بخوانید و احساسات عمیق ما را نسبت به سیاه چادر نشینان وطنم دریابید.

نمکدان از لب تو شور می‌زد

غزل در چشم تو تنبور می‌زد

پریشان تا به هر سو تاب می‌خورد

سرگیسوی تو سنتور می‌زد

*

سیا چادرنشینم در حرم بود

جمالش روشن و خود محترم بود

نوید وصل خود بسیار می‎داد

سیا چادرنشین اهل کرم بود

*

سیا چادرنشین من بلا نیست

بدون او به صحراها صفا نیست

اگر تقدیر ما آخر جدایی است

جدایی آخر دنیای ما نیست

*

موذن در سحر گاهان بگوشه

زبانش غرق آواز سروشه

سیا چادرنشینم «می» فروشه

مرا هم می‌خره هم می‌فروشه

*

سیاچادرنشین کرد استخاره

تجلی کرد در او ماهپاره

اگر عشق تو از دل نیست پیدا

ولی در چشم‏هایم آشکاره

*

مگر از من غمینتر دیده بودی؟

کسی بی سرزمینتر دیده بودی؟

مگر دریاچه از دریاچهی قو

سیا چادر نشینتر دیده بودی؟

بعد از قلعه سردار اسعد به «چشمه بلبل» رفتیم. دریغ از یک قطرهی آب. چشمه به خاطر خشکسالی و عمیقتر شدن آبهای زیرزمینی کاملا خشک شده بود. حتی اندکی تری در زمین هم دیده نمی شد. عکس کاملا گویاست.

بعد از چشمه بلبل به چشمهی دیگری رفتیم در مجاورت یک قلعه سنگی خش چین، تاریخش به دو روایت تخمین زده شده است. یکی این که قلعهی تاریخی مربوط به ماقبل اسلام است و دیگری که میگوید این قلعه آنقدرها هم قدمت ندارد. هرچه هست، زیبا بود. خاصه در چشماندازش رودی که از پیرغار سرچشمه میگرفت قرار داشت. با آب چشمهای دیگر چند قدمی جلوتر به هم میپیوست تا رودی خروشانتر باشد.

کم آبی باعث شده بود جزیرههایی در بستر روخانه شکل بگیرد. اگر آب فراوان باشد همهی جزیرهها زیر آب میمانند اما بیرون بودند. افسوس به این همه زیبایی که به خاطر بی مبالاتی ما شهروندان ایران دارد همه چیز را خاکستر میکند.

 

پس کجاست آن فرهنگی که همه از آن دم میزنند. این پرسش مهمی است که اگر ما واقعا آنقدرها که مدعی هستیم فرهنگ تمدنساز و بزرگی داریم، چرا نشانههای امروزین ندارد؟ کجاست آن قدرت تدبیر و آفرینش و تمدن سازی اقوام ما؟ کجاست؟

 

بهروز قزلباش

چغاخور، اسمی برگرفته از روستایی به همین نام با طبیعتی دل‌انگیز، آب و هوایی دلپذیر، پوشش گیاهی و بیشه‌زارهای رنگارنگ است. چشمه‌سارهای زلال، مزارع و باغات مصفا و چشم‌انداز سحرانگیز تالاب چغاخور در دامنهی کوه سر به فلک کشیدهی کلار، هر بینندهای را به خود مجذوب میکند. دهستان چغاخور با مساحتی حدود ۲۲۰ کیلومترمربع، در فاصلهی 70 کیلومتری شهرکرد در بخش مرکزی نگین زیبای زاگرس، استان چهارمحال و بختیاری قرار دارد.این روستا از شمال با دشت شلمزار و کوه‌های حمزه علی، از غرب و شمال غرب با ناغان و اردل، از جنوب و جنوب غربی با رشته‌کوهِ سبزکوه و کلار و از شرق و جنوب شرق با بلداجی و دشت گندمان هم‌مرز است.

برای رفتن به چغاخور باید شهر کرد را به سمت فارسان ترک میکردیم و از آنجا به سمت شلمزار میرفتیم. اما ما مسیر بروجن و بلداجی(شهر گز ایران) را رفتیم و در واقع میشود گفت که منطقه را دور زدیم تا با گذر از «بلداجی» به «گهرو» برسیم و از آنجا تا به تالاب چغاخور راه زیادی نبود.

بخش عمده‌ای از سطح دهستان چغاخور را حوضهی آبخیز چغاخور از زیرحوضه‌های فرعی حوضهی کارون تشکیل می‌دهد. این منطقه دارای یک فرونشینی به نام تالاب چغاخور با ارتفاع ۲۲۲۵ متر از سطح دریا و مجموعه ارتفاعات متعددی شامل: کوه‌های کلار، برآفتاب، حمزه علی، شاهپور ناز و چاله باغ است. در گذشته تفرجگاه خوانین بختیاری بوده و در حال حاضر نیز یکی از مراکز سیاحتی استان چهارمحال و بختیاری است. عواملی مانند قرارگیری در مسیر دو جاده اصلی، برخورداری از تنوع بالای زیستگاهی، گیاهی و جانوری، مجاورت با سه تالاب سولقان، علیآباد و گندمان اهمیت تالاب چغاخور را به لحاظ گردشگری دوچندان ساخته است.

این تالاب با وسعت ۱۳۰۰ هکتار یکی از ۱۰۵ تالاب مهم کشور برای پرندگان آبزی محسوب می‌شود. میانگین دما در این منطقه از ۲۱ درجه سانتی‌گراد در گرم‌ترین ماه سال (مرداد) تا ۶- درجه سانتی‌گراد در سردترین ماه سال (دی) متغیر بوده و میانگین بارش سالانه بین ۵۰۰ تا ۷۵۰ میلی‌متر در نوسان است.

وجود آب دایمی، آرام و غیرمتلاطم در پشت دریاچهی سد چغاخور، هوای آفتابی، دمای مناسب، نسیم خنک و امواج آرام آب، امکاناتی ویژه را برای انجام ورزش‌های قایقرانی و قایق‌سواری فراهم آورده است. ماهی‌گیری نیز سرگرمی بسیاری از گردشگران این منطقه است.

پرندگان آبزی، متنوع‌ترین و مهم‌ترین گروه جانوری در اکوسیستم‌های تالابی محسوب می‌شوند. تالاب چغاخور زیستگاه ۶۸ گونه از انواع پرندگان از ۱۲ راسته، ۲۷ خانواده و ۴۱ جنس متفاوت است. این تالاب در تمام فصول سال محل زندگی پرندگان بومی و مهاجری است که عمدتا از نوع مرغابی، غاز، اردک، چنگو، حواصیل، لک‌لک سفید، خروس کولی و فلامینگو هستند.

گیاهان شناسایی شده در تالاب با توجه به شرایط زیستی متفاوت در چهار گروه گیاهان حاشیه‌ای، گیاهان بن در آب، گیاهان برگ شناور و گیاهان غوطه‌ور تقسیم‌بندی می‌شوند.

ویژگی منحصر به فرد تالاب، وجود نوعی ماهی از خانواده گامبوزیا (کپوردندان) در این مکان است. همچنین در سال ۱۳۹۵ بعد از حدود ۲۵ سال اردک سرسفید در این تالاب بین‌المللی مشاهده و در کمیته‎ی ملی پرندگان ایران ثبت شد. اردک سر سفید گونه‎ی در خطر انقراض و تحت حمایت سازمان حفاظت از محیط زیست است. همچنین در تابستان دیدن عشایر بختیاری و روستاهای بختیاری‌نشین اطراف چغاخور بسیار لذت بخش است. مناسب‌ترین زمان‌ها برای بازدید از این تالاب فصل‌های بهار و تابستان ذکر شده‌است. وقتی که از شیب جاده بالا میآیی و تا اندکی به شیب جای خود را به سرازیری نه چندان تندی میدهد، یکباره در سمت راست جاده تالاب رخ میکند. نخستین دیدار از تالاب، شبیه تماشای دنیای ناشناخته و پر از شگفتی در حالتی از شعف درون و حیرت بیرون غرقت می‌کند. برف بر شانه های کلار نگاه تو را به سبزی تازه و طروات درختان در دامنه خود می کشاند و درختان به اندک نسیمی نگاهت را بر وسعت آبی- سرمه ای دریاچه می‏‎برند تا تو در گوشه ای از آن شاهد پرنده باشی که آرام روی آب در رویاهای خودش غرق است. دریاچه اینقدر زیباست که لازم نیست راه را ادامه بدهی تا به نطقه‎ی مثلا زیباتری از آن برسی. فقط به دنبال جایی برای پارک خودرو میگردی که بنشینی و نفسی تازه کنی و در تماشای زیبایی بی نهایت و جلوه زنده و پر از حیات عالم اول غرق شوی.

بعضی از گردشگران در حاشیهی تالاب چادری برپا کردهاند و بعضی دیگر به زیر اندازی کفایت کردهاند. تراکم گردشگران آنقدرها نیست که حواست را از طبیعت بگیرد و به باد بسپاردت. جمع آنها در چند نقطه از حاشیهی تالاب، همراه با موسیقیای که باد برای درختان و کوهستان میبرد، همراه جیغ و سوت، دریغ شهقههای عارفانه را بیشتر می کند. اما چه عیبی دارد،بگذارد مردم با برادران باد و خواهران درخت برقصند و شاد باشند.

در ساحل نزدیک و در چند قدمیتری آب روی خاک، و وزیدن نرم و کم انرژی باد که صورتت را نوازش میکند باعث میشود دلت بخواهد چشمانت را رو به باد ببندی و دریاچه را در ذهن خود مهمان خیال کنی. ماهیهای کپور را در خیالت توی آب دریاچه ببینی که سلامت میکنند و شادمان از حضور آسمان و ابر در آب، بر یالهای برفی کوهستان میدوند و موجی نرم برفها را در آب به حرکت در میآورد.

قدم زدن من در چنین خیالاتی باعث شد، زهرا و صدیف به همراه مادرشان از دریاچه دور شوند به قصد ارتفاع نزدیک ، هوس تماشای دریاچه از بالا آنها را به ارتفاع کشاند و من تنهاییم را گاهی با چای دلچسبی شریک شدم و گاهی با عطر پرتقالی.

هرچه بود، زیبایی بود. نمی‌دانم بهشت، چگونه می‌تواند از این زیباتر باشد، احتمالا می‌تواند چیزهایی داشته باشد که تالاب چغاخور ندارد. اما مگر تالاب چغاخور چه چیزی ندارد؟!

گردشگران در اطراف دریاچه چندان زیاد نیست. یکی از تماشای مناظر لذت میبرد و دیگری همین حظ را با عکاسی از طبیعت دلنشین و مسحورکنندهی آن تجربه میکند هرکس به طریقی در زیبایی نرم و لطیف دریاچه آهسته آهسته مینشیند و تمایلی برای برخاستن ندارد.

دکتر حمید باقری، چغاخور را به ما معرفی کرد. زهرا از زیبایی این دریاچه سیر نمیشد .مادرش به دنبال جایی برای وضو و نماز ظهر و عصر بود. صدیف فرمان فیگور و ژست صادر میکرد که از ما عکاسی کند و من به این فکر بودم جاده را برگردم و دریاچه را دور بزنم تا از زیرپای کلار و مزارع آن در پناه سایه و پشت به آفتاب دریاچه را از آن سو تماشا کنم.

دریاچه را دور زدیم. تنها مسجد محله که به گورستان تاریخی و کهن تکیه داده بود بسته بود. زیرانداز، سجاده شد، سنگهای گورستان راهنمای قبله،کلار اما اندکی خجل شده بود. ما به روی خودمان نیاوردیم. گشتی در گورستان و خواندن تاریخ سنگ ها، از 1298 هجری به این سو و مرور نامهای نشسته بر سنگ و یک شیر سنگی کوچک و پاشکسته بر مزاری که فرو نشسته بود و شیر را از استواری انداخته بود کافی بود که کلار هم فراموش کند ماجرا را.

داد و بیداد یکی دو بانوی خوزستانی بر سر بچه که «از کوه بالا نرو می افتی ...بیا پایین ..» توجه ما را جلب کرد.

زهرا داشت صدیف را همراهی میکرد که به یکی دو سگ ولگرد، غذا بدهد. موفق شد. الله اکبر،  الله اکبر خانم امینی، دوباره همه را فراخواند و ما این بار جاده را در همان راستا تا دل آخرین روستا پیش رفتیم و بعد از یک جادهی فرعی از میان مزارع گذشتیم کانال بزرگ آب، راه را بر خودرو بست.

ناچار پیاده به راهمان ادامه دادیم. اندکی بعد سوراخهایی که در زمین بود، توجه‌ام را جلب کرد. به موشها فکر کردم که باید از محصولات مزارع سیر شوند و مارها که موشها را غذای خود میکنند و لانهشان را تصرف عدوانی. مثل دست انداختن به بیت المال مسلیمن، از زمین، ریال، دلار و مسکن و غیره و غیره...گفتم: «اینجا مار دارد برگردیم.» زهرا گفت «میخواهی ما را بترسانی...؟!» گفتم:«نه به جان خودم» جمله‏ام تمام نشده بود که چشمم به ماری افتاد که در خود پیچیده بود و به مار اشاره کردم و با صدای بلند گفتم: «اوناها».

دیدن ماری که به دلیل برخورد جسم سخت بر سرش جان باخته بود و اندکی از قرمزی گوشتش از زخم تنش بیرون زده بود، همراهانم را ترساند که نکند باز هم ماری درکار باشد و انتقام برادر کشته شده اش را از ما بگیرد! به سرعت ما را به ماشین رساند. نشستیم و برگشتیم. جاده را آرام آمدیم تا حظمان از تماشای زیبایی طبیعت بیشتر شود.

گویا تالاب چغاخور زمستانهایی سرد و تابستان هایی معتدل دارد که از چهار توده تاثیر می‌گیرد که عبارتند از:«توده‌های هوای مدیترانهای». خداوند به چه منظوری تودههای هوای مدیترانهای را به ارتفاعات چغاخور میرساند؟ کسی راز آن را نمی داند. اما گویا هوای مدیترانهای برای چغاخور نشینیان بد هم نیست. نفسی تازه میکنند و هوای دلکش مدیترانهای را نه در ساحل که در ارتفاعات چغاخور نوش جان میکنند. مثل چای نوشیدن فرشته ها با...

دومین تودهی هوا، « توده‌های هوای قطبی و پرفشار از اروپا»ست. بی خود نیست، اروپایی عاشق سرزمین ما هستند و گرنه چرا باید این توده‎های هوا از اروپا تا چغاخور را بیایند و بعد موقع رفتن هم با دلتنگی آنجا را ترک کنند و کلی اشک بریزند که بشود باران، نه چرا...؟!

حالا گیرم که «هوای قطبی پر فشار از اروپا» را بیخیال شدیم، با این «تودههای هوای قطبی از شمال کشور» چه کنیم که وقتی که همه هوای سفر به شمال سرشان می زند تازه آنها دلشان میخواهد به چغاخور بیایند. در این میان «توده‌هاى هواى حاره بحرى» دیگر از آن حرف هاست.

لابد به خاطر همین است که در این منطقه گیاهان شناور و نم پسند چون بيد، مرغ جگن، پتامژتون، پلى گونيوم، ساز دیده می شود.

یکی از جذابیتهای قابل توجه تالاب چغاخور وجود پرندگان زیبایی چون لك لك سفيد، کشیم، باکلان، فلامينگو، شكار‎ ها، حواصيل، اكراس، قو، سليم و كاكايى ها و خروس كولي، انواع مرغابي، غاز و اردك، آنقوت، چنگر و انواع حواصيل است که علاقه مندان به دنیای پرندگان را به اینجا می‌کشاند.

در آب چغاخور گونههای مختلف ماهی مانند ماهى گورخرى، زرده پر، عروس و كپور، فيتوفاك، آمور و شیرماهی نیز زندگی می‌کنند.  جالب است بدانید به دلیل وسعت خوبی که این زیستگاه دارد و همینطور عدم وجود آلاینده و یا حداقل وجود آلایندههای کم در آب این تالاب سبب شده تا ماهیان این تالاب ارزش ژنتیکی داشته باشند.

منطقه حفاظت شدهی چغاخور همچنین محل زندگی خزندگانی نظیر چون انواع مارها، بزمجه ها، لاك‎پشت آبزى و پستاندارانی چون گراز، شغال، سمورسنگى، شنگ، روباه، خرگوش، گرگ، انواع قورباغه است.

بهروز قزلباش

سفر آغاز شده بود. باید از تهران تا اراک یک نفس میرفتیم تا به مراسم عروسی یکی از بستگان برسیم. رفتیم و رسیدیم و جایتان سبز. روز بیست و نهم اسفند باید دوباره راه می‌افتادیم. این بار مقصد ما در بین ۵۰ درجه و ۴۹ دقیقه و ۲۲ ثانیه تا ۵۰ درجه و ۵۳ دقیقه و ۴۴ ثانیه طول و ۳۲ درجه و ۱۸ دقیقه و ۲۲ ثانیه تا ۲۳ درجه و ۲۱ دقیقه و ۵۰ ثانیه عرض جغرافیایی و در ۹۷ کیلومتری جنوب غرب اصفهان قرار گرفته‌ بود. اینجا جایی نیست به جز «شهر کرد». به لحاظ توپوگرافی در بخش شمالی رشتهکوه زاگرس قرار گرفته‌است. این شهر با ارتفاع بین ۲۰۵۰ تا ۲۳۱۰ متر از سطح دریا، مرتفع‌ترین شهر ایران است و به همین خاطر به «بام ایران» معروف است.

شَهرکُرد یکی از شهرهای مرکزی ایران و مرکز شهرستان شهرکرد و استان چهارمحال و بختیاری است. نام پیشین آن «دِهْکُرد» بوده‌است که پس از تبدیل شدن به شهر (در شهریور ۱۳۱۴ خورشیدی)، به شهرکرد تغییر نام داده شده ‌است. براساس آمار سال ۱۳۹۵ خورشیدی، جمعیت شهرکرد برابر با ۱۹۰هزار و 441 نفر است. زبان مردم بومی شهرکرد، فارسی است که با لهجه‎‏ی دهکردی تکلم می‌کنند.

شهر کرد، انگار بر یال کوهستان شمالیاش تکیه کرده باشد مثل تصویری از چند سوار ساختمانهایش را کوتاه و بلند بر دامنه کشیده و تا دشت جنوبی‎اش آن را کشانده است.

در ساعت نخستین آفتاب زلال در یکی از بلوارهای شمالی از نانوایی خارج شده بودم که یکباره صداهای درهم بلند و مردانهای به گوشم رسید. درست روبه‎روی من دوگروه  حدود 15 تا 20 نفری از مردان با فاصله 15 متر از هم آهسته و درحالی که بر پیشانی می زدند با فریادها و ضجههای «وای عموم وای، وای عموم وای...» به سمت هم قدم بر می‌داشتند. مدتی طول کشید تا عبارت «وای عموم وای» برایم قابل درک شود. صداهای ناهماهنگ «وای عموم وای» به هوا برمی‌خاست و در دور دست کوهستان پژواک مییافت و به شهر برمی‌گشت. آنها به هم رسیدند و اندوه و ضجه‎ی «وای عموم وای» به اوج خود رسید. پشت سر زنها گوشههای چادرهای سیاهشان را به صورت ضربدری پشت گردن گره کرده بودند و و دستهای رهای خود را به صورت ضربدری بر سینه میزدند و با مردان همآوایی می کردند. اندکی بعد همه وارد کوچهی مجاور شدند و صداها خوابید. من تا آخر ایستادم و تماشا کردم و بیاختیار اشکی از صورتم دوید تا شریک اندوه عمویی باشم که هرگز ندیدمش.

از عروسی به عزا. بیگمان این داستان همزادی عروسی و عزا، بیوقفه و توامان در جهان جاری است. مثل رودخانه‌ای که از بن سنگ‌های زیرین «پیرغار» فارسان به قول محلی‌ها «فارسون» و پیش از آن «پارسون»، سرچشمه می‌گیرد تا به کارون برسد. سفر به گرای 50 درجه اما در وهلهی اول با استقبال دخترم مواجه نشد.گفت: «شهر کرد چه دارد که ما را به این جا آورده ای؟» اما این ماجرا تنها در چند ساعت بعد جای خود را به این داد که دیدن کامل این محال نیازمند سفری دگرباره و ای بسا طولانی است.

صبح روز نخست ،پس از صرف صبحانه با عسل و کره و پنیر و البته چای، برای دیدار یکی از دوستان همسرم باید به فارسان می رفتیم و رفتیم. چندان فاصله‌ای از شهرکرد ندارد.تقریبا در بخش جنوبی شهرکرد واقع است. از شمال شهرکرد تا خود فارسان و در یک جاده مستقیم با 30 دقیقه فاصله دکتر حمید باقری، همسر خانم شعله ایل بیگی که از نوادگان سردار اسعد بختیاری است، به استقبال ما دم در خانه ایستاده بود.

استقبال گرم این خانواده از مهمانان تازه از راه رسیده، پذیرایی صمیمانه و بسیار پر محبت و سرشار از صداقت، ما را به زلالنوشی مهربانی و صفای آنها عادت داد. دکتر حمید باقری،شعله ایل‌بیگی،انوشه و یسنا، از آن سو، من و همسرم خانم سودابه امینی،پسرم صدیف و دخترم زهرا از این سو، هرکس یار خودش را داشت و کار خودش را.

در پیرغار، یسنا و انوشه، صدیف و زهرا را با خود به ارتفاع کوهستان حایل پیر غار بردند، شعله و سودابه حرفهای زیرگوشی زدند و من هم از دکتر باقری از تاریخ فارسان پرسیدم و حال و روز ادبیات، شعر، شاهنامه، شاهنامهخوانی و پاسخهای دقیق و همراه با وسواس عالمانهی دکتر باقری را شنیدم ،دانستم ، آموختم  و کیف کردم. ناگفته نماند که انوشه را به جاسوسی خانمها گماشتم که حرفهایشان را برای ما بیاورد اما اگر شما چیزی از انوشه شنیدید ما هم شنیدیم. چنان تطمیع، تهدید و تشویق شده بود که تا پایان سفر نم پس نداد که نداد.

آبشار «پیرغار» در مجموعه‏‎ی گردشگری پیرغار روستای «ده ‌چشمه» شهرستان فارسان قرار دارد. این آبشار از بالای کوه پیرغار به پایین سرازیر شده و یکی از زیباترین مکان‌های طبیعی استان چهارمحال و بختیاری است اما به دلیل باران بسیار ناچیز خشک شده بود.

در فصل آبسالی و زمستان پربارش سرمای شدیدی بر این منطقه مستولی می‌شود و موجب یخ‌زدگی آبشار، اما با این همه به دلیل برخورداری این منطقه از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی، مورد بازدید علاقمندان بسیاری است. در مجاورت این آبشار کتیبه‌هایی دیده می‌شوند که جزو بی‌نظیرترین آثار مکتوب از حمله بختیاری‌ها به تهران در زمان مشروطه است. این سنگ‌نوشته‌ها به شرح فعالیت‌های مجاهدین چهارمحال و بختیاری برای مبارزه با استبداد محمدعلی شاه قاجار پرداخته است. کتیبه‌ها به فرمان حاج خسروخان سردار ظفر بختیاری، حاج علی قلی خان سردار اسعد دوم بختیاری و جعفرقلی خان سردار اسعد سوم بختیاری نوشته شده‌اند.

 اما شهر کرد گویا بر اساس یافته‌های باستان‌شناسی، پیدا شدن سکه‌های مربوط به دوران اشکانی و ساسانی، و به خصوص توجّه به استقرار تپه‌های باستانی مربوط به هزاره‌های پیش از میلاد مسیح، قدمتی در حد هزاره‌های مذکور برای استقرار بشر و آغاز تمدن در محدودهی دشت شهرکرد دارد. از آن جمله در این دشت، هیئت‌های باستان‌شناسی در تپه باستانی گورگای در پنج کیلومتری شهرکرد و در شمال شرقی شهر کیان، نشانه‌هایی مبنی بر قدمت حداقل هفت هزار ساله را یافته‌اند و از این جهت آثار شهر کیان نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. در شهر هفشجان (با کسر سوم)، در ۱۴ کیلومتری شهرکرد، سفالینه‌ها و ابزارهای سنگی ابتدایی با پیشینه ۹۰۰۰ ساله بروی تپه‌های باستانی هفشجان کشف شده‌است .گمان می‌رود که تپهی اسکندری شهر هفشجان سازه‌ای شبیه زیگورات (معبد الهی) داشته‌است. تپهی اسکندری اولین و بزرگترین اثر ملی استان چهارمحال و بختیاری محسوب می‌گردد و به صورت دولت شهری کهن در غرب هفشجان قرار دارد. فعالیت هیئت‌های باستان‌شناسی در این منطقه قدیمی‎ترین گمانه‎زنی‌های باستان‌شناسی استان چهارمحال و بختیاری بوده‌است. باز هم گویا نام دهکرد (نام قدیم شهرکرد) تا پیش از سقوط صفویه در هیچ‌یک از اسناد تاریخی مشاهده نشده‌است بلکه از دورهی زندیه به این سو برای اولین بار در منابع دیده می‌شود. مؤلف مرآت البلدان در کتاب خود (مرآت البلدان ج ۴ صص ۵۱۵۲) در شرح ناحیه چالشتر( به ضمه خامس) در نزدیکی شهرکرد چنین می‌گوید :«از قرای ناحیه «رار» یکی قریه «چالشتر» است که قلعه‌ای آجری است و ۲۲ برج دارد و هر دهنه برج را هشتاد ذرع با برج دیگر فاصله‌است.» از بناهای مرحوم حاجی محمد رضاخان است و در آنجا بناهای عالی و عمارتهای بسیار خوب است که بیش از ۳۰ هزار تومان خرج عمارات شده. دویست خانوارجمعیت و یک رشته قنات دارد که هشت سنگ میرآبی آب ازآن جاری است و هر سال صد خروار زمین بذرافشان را مشروب می‌کند. حمام و مسجد و تیمچه و بازارچه و دکاکین و آسیا دارد و ۳۹۰ تومان مالیات دیوانی آنجاست و شش نفر سرباز هم می‌دهد».

بر اساس اسناد و مدارک فرهنگی موجود مسجد امام صادق(ع) معروف به مسجد اتابکان فارس، در دورهی حکمرانی اتابکان ساخته شده‌ است که به واسطهی قرار گرفتن آن در محوریت بافت قدیم محله، همراه بقعهی امامزادگان دو معصوم حلیمه و حکیمه خاتون، محل قدیم آتشکده‎‏ی شهرکرد، آسیاب، کارخانه ‎روغن‎کشی و بازارچه‎ی سنتی برجسته‎تر شدن این محل آن هنگام به بعد دانسته شده‌است.

وِراهم از شبان نام است و هم کُرد.

در متون تاریخی کمتر نامی از دهکُرد برده شده‌است؛ و از زمان پیدایش و شکل‌گیری دهکُرد و خصوصیات اجتماعی و اقتصادی اولین ساکنین این آبادی اطلاع دقیقی در دست نیست. شفاهی بودن تاریخ اقوامی که در اینجا میزیستهاند هنوز هم کما بیش ادامه دارد و چندان مکتوب نیست. با توجه به موقعیت طبیعی منطقه و چمنزار جنوبی دشت دهکرد می‌توان حدس زد که عمدتاً به کار دامپروری اشتغال داشته‌اند،( این کار هنوز هم ادامه دارد) شاید واژه «کُرد» به معنی چوپان، گله دار از نام اولیه ساکنینی این منطقه گرفته شده‌ باشد. و این شهر که سابقاً دهکرد نامیده می‌شد به معنی محل سکونت کُردان (گله داران) است. قبل از اسلام بدون در نظر گرفتن قومیت، زبان و نژاد، به طور کلی تمام مردم چادرنشین را «کُرد» دانسته‌اند.

ابتدا بیشتر این افراد کشاورز و کوچ نشین (گله دار) بوده‌اند. این مردمان کسانی هستند که فرهنگ و سنن خویش را پاسداری نموده و آداب و رسوم و آیین‌های کهن این مرز و بوم را نگه داشته‌اند. انتقال دانش و معرفت در دوران‌های قبل عمدتاً بر نقل شفاهی استوار بوده، در نتیجه منابع نوشتاری و مکتوب درباره نام و تاریخ این شهر اندک است. همین که نام «دهکرد» برای اولین بار در دورهی زندیه در منابع دیده می‌شود و تا قبل از صفویه در منابع دیده نمی‌شود، شاهدی است بر این مدعا. هرچند که سابقهی قلعهی دهکرد حداقل مربوط به دورهی صفویه است و وجود چند قبر قدیمی حاکی از آن است.

در کتاب جغرافیای کامل ایران راجع به نژاد مردمان و سکنی گزینی در این ناحیه نوشته شده: «اهالی این ناحیه از نژاد کردان مهاجر بوده‌اند که جهت دامداری و دامپروری به این سرزمین کوچ کرده و در دشتهای سرسبز و دامنه‌های مصفای آن به زندگی پرداخته‌اند.»

مورخ مشهور عباس اقبال آشتیانی نیز در مورد بومیان شهرکرد می‌نویسد: «اهالی این منطقه از نژاد کردهای اصیل مهاجر بوده‌اند که جهت استفاده کردن از چمن و مرغزار به این منطقه کوچ می‌کردند.»(منظور از کردان اصیل، همان چادر نشینان (گله داران) ایرانی که ریشه نژادی ترک و عرب نداشته‌اند)

البته به‌گفته برخی از اهالی این شهر، با توجه به اینکه در شهرکرد چه در قدیم و چه در حال کردین (نوعی بالاپوش نمدی که چوپانان دهکرد به تن می‌کنند) تولید می‌شود، ابتدا به این مکان دهکردین و بعدها به خاطر راحتی کار، به آن دهکرد گفته شد.

به دیدن پیر غار رفتیم و بعد کنار آب رودخانه بساط نشستن و چای فراهم بود. زحمت کباب های ترد و بسیار خوش مزه را هم آقای دکتر باقری به اتفاق همسر محترمشان کشیده بودند، و آفتاب جای خود را به سایه کوهستان غربی داد و ما از محضر میزبانان خوشهها و سنبلها چیدیم اما شیرینی این گفتوگو چنان بود که تاریکی جای سایه را گرفت تا ما مجبور باشیم پیر غار را ترک کنیم.

اندوه، حسرت، آرزو و امید قوم بختیاری در ترانه و صدای محزون مسعود بختیاری چنین نشسته است:

كاشكي يه سال همه مالا بار بوونن كل يك

بنگ بكنين كه بُهونانه بزنن كل يك

شو كه اَوي يه تش تنگي بزنيم منه چاله

دست يكه بگريم و جار بزنيم همه ماله

كر بگويين ميشكاله هف بكنه به منه ساز

دور بگريم و بوازيم گو همه چوپي و سرناز

تش منه كار غم اوفتا، نيله كه جا بگريم

تي يكه دي بنشينيم و گپ دل بزنيم

دسته يكه بگريم و جار بزنيم همه ماله

بيوين كه وابا يكه دي تا صُو بزنيم كل و گاله

گو بگويين ميشكاله هف بكنه منه ساز

در تو بزن كل و گاله، كر تو وريست و بواز

بنگ بكنين كه جم آبون، گو همه ميرگل و زنگل

رخت نوانه بپوشين گو ز دبيت و ز مخمل

ره بكنين كه به ميدون بيان يه دو تا كر چو باز

كل بزنن همه درگل چي قه قه كوگ تاراز

 

تقدیم به جانباز دستفروش، میدان تجریش و همه میدان های دیگر... که خانه‌ای برای نشستن ندارند.او در این ویدیو می‌گوید:«مردم می‌گویند جانبازها دیوانه‌‌اند» منظورش از مردم همانهایی هستند که خانه‌های رنگارنگ دارند. میوه‌های رنگارنگ دارند. زن‌های رنگارنگ دارند و ... طفلی حواسش نیست دنیا،عوض شده است. جانبازها فقط به درد رای دادن می‌خورند و بعد دور از جان ...دور از جان... مبادا...  مبادا... 

 

 

عمری‌ست به خون جگر ریش نشستی

کی با همه خون عافیت اندیش نشستی

 

ظلم است درآن خانه‌ی محروق نشستن

 در آتش و ویرانه از این بیش نشستی

 

اکنون که هوا از تو دریغ است برادر

هرچند که عمری است به تشویش نشستی

 

تا یک دو نفس تاب بیاور،که ... مبادا!

روی لبهی تیغ و سر نیش نشستی!!

 

دیوانگی از عشق تو پیداست وَ شلاق

برگُرده و نِشتَر به دل خویش، نشستی

 

سوگند بنامت که پس دولت و مجلس

پیدا نشود مرد عمل، پیش نشستی

 

 با کاسب قدرت چه متاعی‌ست، حقیقت

احسن به تو ای مرد، ادب کیش نشستی

 

هر مرحله از عشق بسوزی و بسازی

ما اهل فناییم و تو درویش نشستی

 

بهروز قزلباش