سفر به گرای 50درجه و 49 دقیقه(بخش سوم)

 

بهروز قزلباش

 

در راه بازگشت از چغاخور به شهر کرد، از جاده شلمزار برگشتیم و به ورودی شهرکرد رسیدیم. در ورودی شهر چادرهای هلال احمر با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای راهنمایی مسافران و خوش آمد گویی برپا شده بود.

یکی دو غرفه این سو و آن سوی چادر هلال احمر هم بود که در یکی از آنها مختصری از صنایعدستی منطقه برای فروش و عرضه به مسافران جای گرفته بود. غرفهآرایی درخور شأن فرهنگ عمیق و بلند مردم نبود. نمی دانم چرا غرفهگذاران فکر کرده بودند همین که سیاه چادر برپا شده باشد، کافی است و نبود.

در غرفهی دیگری از سیاه چادر، چای آتشی، و آش دوغ به مسافران عرضه میکردند. نیم کاسه به 2500 تومان. خوشمزه و جا افتاده بود. اما از آش دوغ خانم شعله ایل بیگی در پیرغار خوشمزه‌تر نبود. جایتان سبز، در کنار رود(پیرغار) روی گاز پیکنیک، آش دوغی پختند که نگو و نپرس. آش دوغ فارسونیها با آش دوغ سرعین در اردبیل تفاوت بسیار دارد.

در اردبیل و سرعین به اندکی سبزی و نخود یا لپه و مابقی دوغ و نمک اکتفا می شود. اما همین آش در فارسان به همراه عدس، برنج، پیاز سرخ کرده، ادویه، زعفران، نمک و... برخی دیگر از افزودنیها، آش دوغ را به آشهای دیگر شبیهتر میکند. دستکم مثل آش دوغ سرعین کم مایه و ملات نیست و وقتی همراه با محبت و از سر لطف برای پذیرایی از شما درست شده باشد و داغِ داغ نوش جان کنید که دیگر قابل قیاس با آشی که به دو نیم پاپاسی باید بخری، نیست و نبود.

فردا صبح باید، به پل زمان خان می رفتیم. صدیف هوس ماهی شکمپر کرده بود. هشت عدد ماهی قزل تازه ابتیاع شد. با هویج، فلفل دلمهای، سیر،گوجه فرنگی، سس گوجه، نمک، روغن و چندتایی کدو سبز( همان بادمجان سپید) به سوییت رفتیم.

من مسئول تهیهی ماهی شکم پر فردا بودم. بنابراین اول شب محتوای شکم ماهی را باید آماده میکردم. آنهارا خرد کردم و در ماهیتابه با روغن تاب دادم تا بپزد و آب آن بخار شود. بعد از روی آتش برداشتم و گذاشتم خنک شد. بعد از شستن و آماده کردن ماهیها تیغ آنها را درآوردم و از مایهی آماده شده برای پرکردن شکم ماهیها استفاده کردم. ماهیهای آماده را در فویلهای آلومینیومی پیچیدم و روی سینی جا دادم. ذغال، الکل و سیخ هم حاضر بود.

صبحانه را صبح زود باید در پل زمان خان میخوردیم. بساط سفره پهن بود که چند نفری از مسئولین شهری شهر سامان برای بازدید به محوطه و کنارهی رود آمدند. صبحانه تعارفشان کردم. تعارف و تشکر کردند. می‎خواستند بروند که به تجمع آشغالهایی در حاشیهی داخل آب رودخانه اشاره کردم و از ایشان پرسیدم: «چرا این آشغال‌ها اینجاست؟» انگار که فرمول ساخت آپولو را ازشان پرسیده باشم با تعجب نگاه کردند. یکی از آنها سری تکان داد که معنایش این میشد «خب همین است که هست دیگر». من اما دوباره پرسشم را طلبکارانهتر پرسیدم. بقیه بیشتر توجه کردند. وقتی به هم رسیدند آن کسی که طرف صحبت من شده بود به همگنان و همقطاران خود گفت: «میگوید این آشغالها چرا اینجاست» و اضافه کرد: «سوال قشنگی است».

هنوز زهرا و صدیف مشغول صبحانه بودند. من و خانمم تصمیم گرفتیم آشغالها را در کیسه زباله بریزیم و این شد که دست به کار شدیم و رودخانه را از لوث وجود آشغالها پاک کردیم. مردم مشغول تماشا بودند اما دیگر کسی جرات نکرد آشغالهایش را در دور و بر بریزد.

بعد رفتگرها آمدند و کیسههای زبالهی آماده را روانهی سطل  بزرگ زبالهای کردند که در چند قدمی ما کنار کیوسک نظافت قرار داده شده بود.

زمان گذشت و آفتاب گرما و نورش را مستقیمتر کرد. صدای اذان که در آمد باید قبله را می‌یافتیم.  من و صدیف مشغول مهیا کردن آتش شدیم. ذغالها که خوب گر گرفتند سیخها را به صورت افقی روی اجاق گذاشتیم و فویل ماهیها را چند بار برگرداندیم تا خوب بپزد. جایتان سبز.

گرما امانمان را بریده بود. باید راه میافتادیم. قرارمان این بود که در محل استقرار خود از خانواده آقای دکتر باقری استقبال کنیم. تلفنها و گفتوگوهای خانمها برنامهی ما را به هم ریخت. رفتیم جونقان(جونِقون) قلعهی سردار اسعد را ببینیم. تا یادم نرفته کمی دربارهی پل زمان برایتان بگویم و برگردیم به جونقان.

پل تاریخی زمان خان رئیس طایفه‎ی نفر بر روی زایندهرود و واقع در شهرستان سامان در باغات روستای ایلبیگی استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است.

این پل دارای دو دهانه، به طول ۳۰ و ارتفاع ۱۲ متر است.  این پل زمانخان بر روی سه‌پایهی سنگی طبیعی بنا شده و در ۲۲ کیلومتری شمال شهرکرد قرار دارد. ورودی پل از سمت روستای ایلبیگی است که در این مسیر به دهکدهی سیاحتی زاگرس قرار دارد.

در ادوار گذشته ایلات و عشایر قشقایی و بختیاری از روی آن آمد و شد می‌کردند. در حال حاضر این پل بیشتر جنبهی گردشگری دارد. وجود مناظر طبیعی چشمگیر اطراف در کنار اقدامات عمرانی انجام شده، این منطقه را به یکی از قطب‌های گردشگری استان چهارمحال و بختیاری تبدیل کرده است.

اطراف پل مملو از باغ‌های فراوان با درختان گوناگون میوه است که مناظر زیبایی را به وجود آوردهاند. منطقه‌ای که پل زمانخان در آن قرار دارد دارای آب و هوای معتدل و بسیار پاکیزه است و در روزهای تعطیل پذیرای سیل گردشگران است. بیشتر ماهیهای رودخانه ماهی قزلآلای وحشی (گوشت صورتی) است و جریان آب رودخانه بسیار تند است.

این پل به دستور زمان‌خان رئیس طایفه‎‏ی نفر از خاندان ایل‎بیگی ایلات ترک زبان قشقایی استان فارس و از سرداران معروف شاهان صفوی که زمانی دامنهی کوچ آنها تا منطقهی سامان می‌رسید و در روستای ایلبیگی سکنی میگزیدند احداث گردید. یاد آور میشوم عشایر ترک‏‎زبان جنوب را بیشتر به نام ایل بزرگ قشقایی می‌شناسند و «زمان خان نفر» جزئی از مردان این ایل بزرگ به شمار می‌رفت. طایفه نفر امروزه در شهرستان مرودشت واقع در استان فارس در محلهی نفر زندگی می‌کنند.

خاندان زمان خان نفر ایل بیگی

در فارسنامهی ناصری به صراحت ذکر شده است که سلسلهی خوانین طایفه نفر از تیرهی «زمان خان لو» قشقاییاند و دربارهی نوادگان زمان خان نفر آمده است که «حاج حسین خان نفر در زمان دولت نادرشاهی و سلطنت کریم خان اعتباری تمام در مملکت فارس داشت، راتق و فاتق امور دیوانی بود و حکومت طایفه بهارلو و نفر در کف کفایتش به اقتدار می‌گذشت و بعد از وفات او خلف الصدقش محمد تقی خان نفر به جای پدر برقرار گردید و بعد از وفات او خلف الصدقش علی اکبر خان نفر شاعر «انجم» تخلص بعد از وفات پدر به حکومت بهارلو و نفر برقرار گردید».

پل زمان خان سه بار یکی در سال ۱۲۰۲ توسط کارگزاران حکومت صفوی، بار دوم توسط خوانین روستای ایلبیگی در سال ۱۳۲۹ هجری قمری و بار سوم در سال ۱۳۲۱ شمسی به وسیلهی حاج عبدالحسین قزوینی مالک قریه «چم عالی» به طور کامل تعمیر و مرمت شد. استحکام این پل با احداث دیوار سنگی در طرفین آن، دو چندان شد.

و اما جونقون. یک بار هم قبلا برای رفتن به بروجن از جونقون رد شده بودیم اما این بار مقصد ما قلعهی تاریخی سردار اسعد اول بود. بنایی قدیمی با دیوارهای بسیار پهن و بلند. در محوطه چندین غرفه برپا بود و در مقابل ساختمان مجسمهی سردار اسعد روی اسب و پشت سرش بنایی در دوطبقه به موزهی مشروطه تبدیل شده بود. از اسباب و لوازم اسب و انواع تفنگ گرفته تا فرش و نقش تذهیب و نقوش سفالینه و غیره و غیره. خنکای درون ساختمان حرارت بعد از ظهر بیرون را از تک و تا انداخته بود.

مسئول موزه به استقبالمان آمد و مهربانی کرد که چرا بلیط (ورودیه) گرفتهاید و لازم نبود و شما خودتان فرهنگی هستید و کلی تعارف با خانم شعله ایل بیگی و آقای دکتر حمید باقری نازنین، که بفرمایید چای در دفتر و غیره

و پرسید«چه کسی؟» بعد گفت خیلی خوش شانس بوده‌ای که دختری از ایل بیگیها نصیبت شده و دکتر باقری هم صد البته مفتخر به این ماجرا.

از نام و نشان ما پرسید که گفتم قزلباشم. نامم نشانی از بزرگی ایل و قبیلهام بود. من اما به واقع آدم کوچکی هستم در قد و اندازه 162 سانتیمتر و در افکار، ایده و قلم، همین مختصر گواه کوتاهی زبان و الکنی بیان من است از ذهنم گذشت: «چغا پوش منی هرجا که هستی/ دوچشمونت خماره،مستِ مستی/ به سنگ و چوب وتیغ و تیر مژگان / زدی شیشه دل ما را شکستی».

سالها پیش اما دربارهی سیاه چادرنشینیان دوبیتیهایی ساختهام .چند تایی از آنها را می‌گذارم که بخوانید و احساسات عمیق ما را نسبت به سیاه چادر نشینان وطنم دریابید.

نمکدان از لب تو شور می‌زد

غزل در چشم تو تنبور می‌زد

پریشان تا به هر سو تاب می‌خورد

سرگیسوی تو سنتور می‌زد

*

سیا چادرنشینم در حرم بود

جمالش روشن و خود محترم بود

نوید وصل خود بسیار می‎داد

سیا چادرنشین اهل کرم بود

*

سیا چادرنشین من بلا نیست

بدون او به صحراها صفا نیست

اگر تقدیر ما آخر جدایی است

جدایی آخر دنیای ما نیست

*

موذن در سحر گاهان بگوشه

زبانش غرق آواز سروشه

سیا چادرنشینم «می» فروشه

مرا هم می‌خره هم می‌فروشه

*

سیاچادرنشین کرد استخاره

تجلی کرد در او ماهپاره

اگر عشق تو از دل نیست پیدا

ولی در چشم‏هایم آشکاره

*

مگر از من غمینتر دیده بودی؟

کسی بی سرزمینتر دیده بودی؟

مگر دریاچه از دریاچهی قو

سیا چادر نشینتر دیده بودی؟

بعد از قلعه سردار اسعد به «چشمه بلبل» رفتیم. دریغ از یک قطرهی آب. چشمه به خاطر خشکسالی و عمیقتر شدن آبهای زیرزمینی کاملا خشک شده بود. حتی اندکی تری در زمین هم دیده نمی شد. عکس کاملا گویاست.

بعد از چشمه بلبل به چشمهی دیگری رفتیم در مجاورت یک قلعه سنگی خش چین، تاریخش به دو روایت تخمین زده شده است. یکی این که قلعهی تاریخی مربوط به ماقبل اسلام است و دیگری که میگوید این قلعه آنقدرها هم قدمت ندارد. هرچه هست، زیبا بود. خاصه در چشماندازش رودی که از پیرغار سرچشمه میگرفت قرار داشت. با آب چشمهای دیگر چند قدمی جلوتر به هم میپیوست تا رودی خروشانتر باشد.

کم آبی باعث شده بود جزیرههایی در بستر روخانه شکل بگیرد. اگر آب فراوان باشد همهی جزیرهها زیر آب میمانند اما بیرون بودند. افسوس به این همه زیبایی که به خاطر بی مبالاتی ما شهروندان ایران دارد همه چیز را خاکستر میکند.

 

پس کجاست آن فرهنگی که همه از آن دم میزنند. این پرسش مهمی است که اگر ما واقعا آنقدرها که مدعی هستیم فرهنگ تمدنساز و بزرگی داریم، چرا نشانههای امروزین ندارد؟ کجاست آن قدرت تدبیر و آفرینش و تمدن سازی اقوام ما؟ کجاست؟

 

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 18 فروردين 1397 ساعت 10:53
  • اندازه قلم