گفت‌وگو با سید مرتضی خاتون‌آبادی

آهنین مرد رولند

  • پنج شنبه, 11 مهر 1398 ساعت 08:51
  • منتشرشده در چاپ

 

در چاپ و نشر به معرفی مردی از تبار چاپ می‌پردازیم که زندگی خود را با ماشین‌آلاتی سر کرده که کتاب‌های درسی فرزندان این سرزمین را به چاپ می‌رساندند. او کسی است که با همت و غیرت خود و تلاشی شبانه‌روزی نمی‎گذاشت دستگاهی از کار باز بایستد.

وصف این آهنین مرد چاپ را بسیار شنیده بودم. مدتی بود که می‌خواستم با سید مرتضی خاتون‌آبادی گفت‌وگویی داشته باشم ولی هر وقت با وی تماس می‌گرفتم موفق به صحبت نمی‌شدم تا اینکه در آخر یک روز کاری ناامیدانه مجدد تماس گرفتم، چند باری زنگ خورد، می‌خواستم گوشی را قطع کنم که صدایی آن‌طرف خط تلفن گفت: بله، خوشحال شدم. صحبت کردیم و قرار ملاقاتی را در دفتر چاپ و نشر گذاشتیم. وقتی وارد دفتر شد قدری در پیدا کردن دفتر به مشکل برخورده بود که من از همین‌جا باز هم عذرخواهی می‌کنم. او با اشتیاق از خود و زندگی کردن با ماشین‌آلات چاپ گفت، او به همراه خود مدارک و عکس‌های خاطره‌انگیزی را آورده بود که با نگاه بر هرکدام لبخندی بر لبانش نقش می‌بست و یاد خاطرات بسیار شیرین گذشته می‌افتاد.

 

تابستان‌های چاپی

 من سال ۱۳۱۰ در شهر اصفهان متولد شدم. زمانی که در مقطع ابتدایی تحصیل می‌کردم و در مدت تعطیلات سه‌ماهه‌ی تابستان در چاپخانه‌ای به نام حقیقت کار می‌کردم، ماشین‌های چاپ آن زمان با پا زدن کار می‌کرد. من دو یا سه سال از تعطیلات تابستان را آنجا کار کردم و به کار چاپ علاقه‌مند شدم. بعد از اتمام مقطع ابتدایی به هنرستان رفتم و در رشته‌ی مکانیک ادامه‌ی تحصیل دادم. چون تحصیل من مرتبط با مکانیک بود بعد از تمام شدن درسم در حرفه‌ی مکانیکی اتومبیل مشغول به کار شدم تا اینکه تصمیم گرفتم به تهران مهاجرت کنم. من در تهران عمه‌ای داشتم که تا آن زمان حتی وی را ندیده بود، وقتی پدرم را از تصمیمم مطلع کردم گفت می‌خواهی نزد چه کسی در تهران بمانی؟ من هم در پاسخ گفتم عمه‌ای که تاکنون ندیده‌ام.

 

تهران، کتاب، نشر و چاپ

سال ۱۳۲۵ به تهران آمدم و در شغل مکانیکی مشغول به کار شدم، بعد از مدتی به خدمت سربازی رفتم. من در ستاد گارد شاهنشاهی خدمت کردم و سرهنگ بختیار نیز مسئولمان بود از من خواست که به ارتش بروم که من پیشنهاد او را رد کردم.

در نوامبر سال ۱۹۵۳ نمایندگی مؤسسه انتشارات فرانکلین در تهران آغاز به کار کرد و پایه‌گذار و مدیرعامل این مؤسسه همایون صنعتی‌زاده بود. بعد از مدتی متوجه شدم که مؤسسه انتشارات فرانکلین که یک موسسه‌ی آمریکایی بود، نیرو استخدام می‌کند ولی برای استخدام به معرف سرشناس نیاز داشت. من هم از فرصت استفاده کردم به دیدار بختیار رفتم ولی در آن زمان حکومت‌نظامی بود و دیدار با وی برایم میسر نشد، من نیز نامه‌ای برایش نوشتم و به درب منزلش رفتم و موضوع را برای همسر وی بازگو کردم و با معرفی‌نامه از بختیار در موسسه‌ی فرانکلین مشغول به کار شدم.

موسسه‌ی فرانکلین ابتدا در خیابان نادری بود و بعدها به خیابان کالج نقل‌مکان کرد. این موسسه‌ یک موسسه‌ی فرهنگی بود که در تمام دنیا هم شعبه دارد، موسسه‌ای بزرگ و شناخته‌شده که به چاپ و نشر کتب ترجمه‌ی آمریکایی می‌پرداخت. حدود یک سال در آنجا کار کردم. آن زمان موسسه چاپخانه نداشت و من کتاب‌ها را برای چاپ به چاپخانه‌های مختلف می‌سپردم، بعد از مدتی مدیران موسسه تصمیم گرفتند تا چاپخانه‌ای را برای چاپ کتاب‌ها تأسیس کنند. به همین جهت فرانکلین از محل عواید چاپ کتاب‌های مذکور، چاپخانه‌ای مجهز به نام «شرکت افست» تأسیس کرد که 80 درصد سهام آن متعلق به سازمان شاهنشاهی بود و بخشی از سهام آن را نیز بین ناشران توزیع کرد.

 

تأسیس شرکت چاپ افست

برای چاپخانه‌ی شرکت افست چهار ماشین چاپ رولند بزرگ و دو ماشین چاپ رولند کوچک (اولترا و فاوریت)، یک دستگاه دوربین کلیمش ریلی و همه‌ی تجهیزات چاپ را از آلمان تهیه کردند. سال ۱۳۳۵ قرار شد اولین ماشین چاپ در خیابان قوام‌السلطنه (سی‌تیر فعلی) توسط یک شخص آلمانی نصب شود، مرحوم نوریانی هم نماینده‌ی این کار بود. متأسفانه برای نصب مرکبدان بالای ماشین جرثقیل لازم بود تا تمام ماشین نصب شود. تا صندوق را زیر پایه‌ی جرثقیل گذاشتند، صندوق شکست و روی پای تکنسین آلمانی افتاد و پایش شکست. با انتقال وی به آلمان، کار نصب ماشین چاپ شش ماه عقب افتاد، بعد از شش ماه، تکنسین دیگری از آلمان آمد و چهار ماشین چاپ را نصب کرد و در سال 1337 کار نصب تمام ماشین‌آلات چاپ تمام شد و چاپخانه شروع به کار کرد. من هم چون در رشته‌ی مکانیک تحصیل کرده بودم جذب چاپخانه شدم. آنها چهار شخص آلمانی که در زمینه‌های چاپ، صحافی، روتوش و عکاسی تبحر داشتند را نیز استخدام کردند.

از شرکت‌های خصوصی نیروی کار استخدام نکردند. درست به خاطر دارم دو خودرو در حدود 28 بچه‌ی ۱۴ یا ۱۵ ساله را از پرورشگاهی در کرمان برای کار به شرکت افست آوردند، همه‌ی آن‌ها مبتدی بودند اما با صبوری به همه آموزش دادیم تا یکی‌یکی در حوزه‌ی چاپ راه افتادند.

در ابتدای کار چاپخانه‌ی افست بسیاری از روزنامه‌ها درباره‌ی تأسیس این چاپخانه بد نوشتند و چاپخانه‌داران از تأسیس چنین چاپخانه‌ی با عظمتی که مجهز به جدیدترین و به‌روزترین تجهیزات چاپ بود گله‌مند بودند و معتقد بودند با راه‌اندازی این چاپخانه کار آن‌ها کساد خواهد شد.

 

مونتاژ ماشین چاپ رولند

سال ۱9۵۸ شرکت رولند از من دعوت کرد تا به آلمان بروم و در آن شرکت مشغول به کار شوم. من که به‌تازگی عقد کرده بودم به آلمان رفتم و تا سال ۱9۶۱ در کشور آلمان و در کارخانه رولند کار کردم. یک سال از این چهار سال را به مونتاژ ماشین‌آلات روی زمین پرداختم بعدازآن که شرکت رولند مجهز به باند شد، در آن بخش به مونتاژ ماشین‌آلات چاپ می‌پرداختم به‌گونه‌ای که هر سه ساعت یک‌بار یک ماشین چاپ مونتاژ می‌شد و برای رنگ می‌رفت.

در مدت چهار سالی که در آلمان بودم، شبانه‌روز دو یا سه شیفت کار می‌کردم و چون نمی‌توانستند اسم من را به‌درستی تلفظ کنند من را فریتس یا همان آدم آهنی صدا می‌کردند. سالانه پاسپورت من را خود شرکت رولند تمدید می‌کرد. تا اینکه بعد از مدت چهارساله تصمیم گرفتم به ایران بازگردم که مورد موافقت شرکت رولند و موسسه فرانکلین قرار نگرفت ولی من مصرانه گفتم که ایرانی هستم و می‌خواهم به وطنم برگردم. به آلمان آمده بودم تا در حوزه‌ی فعالیتم آموزش ببینم و الان دیگر در آلمان کاری ندارم.

زمانی که برای پاسپورتم به اداره کار مراجعه کردم متوجه شدم که رولند به آن‌ها گفته در صورت موافقت من برای کار در شرکت رولند اقامت دائم به من بدهند که من موافقت نکردم و در تصمیمم برای برگشت به ایران قاطع بودم، البته عرق به وطن، محبت‌های پدر و مادرم و علاقه به همسرم باعث شد که به ایران برگردم.

زمانی که می‌خواستم به ایران برگردم، کارخانه رولند نامه‌ای را به من داد و گفت تا به اداره‌ی دارایی مراجعه کنم، آن‌ها نیز مالیاتی که در مدت چهار سال کار در کارخانه‌ی رولند از من کسر کرده بودند را به من پس دادند و از من نیز بابت آن عذرخواهی کردند. البته در نامه‌ای به من اعلام کردند که به علت نوسان در واحدهای مارک و دلار این مبلغ را به پوند انگلستان به من پس می‌دهند. این مورد برای من بسیار ارزشمند بوده و هست که حتی مدارک آن و صورت‌های حقوقی که گرفتم و مأموریت‌هایی که رفتم را هنوز نگه‌داشته‌ام. در ایران برعکس خارج از کشور است تنها چاپلوسی و رابطه است که نقش دارد، سابقه و ضوابط هیچ نقشی در کارها ندارند.

 

و اما دوباره رولند

بعدازاینکه به ایران بازگشتم بااینکه به شرکت افست تعهدی نداشتم باز هم در آنجا شروع به فعالیت کردم. مدیرعامل شرکت افست آقای صنعتی‌زاده از من پرسید که چه کار کرده بودم که شرکت رولند با برگشت به ایران من موافقت نمی‌کرد؟ من در پاسخ گفتم به خاطر اینکه هر کاری که گفتند انجام می‌دادم.

حدود سال 47 بود که با ماشین فوردم در خیابان سمنگان، تقاطع چهارراه شیر و خورشید (میدان هلال‌احمر امروزی) با یک پیکان که سرنشینانش مست بودند شاخ‌به‌شاخ تصادف کردم. در این تصادف یک دست و چهار تا از دنده‌هایم شکست. همان زمان‌ها بود که مجدد از سوی شرکت رولند برایم دعوت‌نامه‌ی همکاری ارسال شد و به آلمان رفتم. یک ماه بیشتر از کار در کارخانه نگذشته بود که من را به دفتر کارخانه خواستند و پاکتی را به من دادند و قرار شد برای نصب یکی از بزرگ‌ترین ماشین چاپ‌های شرکت رولند به فرانسه بروم. برای نصب و راه‌اندازی این ماشین چاپ، شرکت تمام هزینه‌ی سفر و اقامت من را در هتلی در پاریس متقبل شده بود. نصب و راه‌اندازی ماشین دو رنگ چهار ورقی رولند حدود هشت ماه به طول انجامید. چاپخانه‌ی فرانسوی یک ماشین چاپ دیگر هم به شرکت رولند سفارش داده بود و از من خواست تا در پاریس بمانم تا ماشین بعدی برسد و من کارهای نصب و راه‌اندازی آن را هم انجام دهم ولی من قبول نکردم و به آلمان برگشتم. حدود یک ماه بعد برای نصب ماشین دوم که یک ماشین چاپ چهار رنگ بود به پاریس رفتم، بعد از بازگشت به آلمان از من خواسته شد که برای نصب ماشین چاپ دیگری به ونزوئلا بروم که موافقت نکردم و به ایران بازگشتم.

بعدازآن نیز مجدد در شرکت افست تا زمان بازنشستگی فعالیت کردم. من در سمت سرپرست ماشین‌آلات در شرکت فعالیت می‌کردم و مسئول سفارشات خرید داخل و خارج از کشور بودم. من به‌هیچ‌وجه نمی‌گذاشتم ماشین چاپی به دلیل نقص فنی از کار بایستد. هر زمان که لازم بود شب و یا نصف شب خریدی انجام می‌دادم و ماشین را راه می‌انداختم. یادم می‌آید یک‌بار این کار را کرده بودم و حسابدار شرکت شاکی شد که باید قبل از خرید درخواست می‌کردم. من به خدمت آقای صمیمی رفتم و موضوع را توضیح دادم، حسابدار را صدا کرد و گفت شما تازه آمده‌اید، این آقا آزاد است هر وسیله‌ای که لازم دارد بخرد تا ماشین چاپ نخوابد زیرا آن زمان خیلی حیاتی بود که کتاب‌های درسی به‌موقع به دست دانش‌آموزان برسد.

 

من و کارم

 به خاطر دارم سال ۵۳ من در شرکت افست با آقای صمیمی حرفم شد، ایشان مدتی برای گذراندن دوره‌ی نه ماهه‌ی مدیریت به سوئیس رفته بود و در همین اثنا بود که من عیوبی را در ماشین‌آلات مشاهده کردم و آن‌ها را نوشتم و برای کارخانه فرستادم. زمانی که آقای صمیمی از سفر برگشتند موضوع را برایشان توضیح دادم و ایشان گفتند فکر می‌کنی آن‌ها عقلشان نرسیده تا در رفع این عیوب چه‌کاری انجام دهند؟ من در جواب گفتم: نه این فکر را نمی‌کنم ولی این را می‌دانم که ماشین چاپ در مکانی که کار می‌کند عیوبش مشخص می‌شود و برای رفع این کارها هم اقداماتی را انجام دادم. من متوجه شده بودم که ماشین چاپ بعد از پنج هزار دور کار کردن نوار پاره می‌کند و کاری کردم که دستگاه چاپ نیاز به نوار نداشته باشد و سرعت دستگاه را تا 17 هزار دور بالا بردم؛ اما بعدازاین اتفاق، مدیر افست فردی به نام آقای محسنی را که چاپچی شرکت بود به‌جای من برای آموزش به سوئد فرستاد. خداوند رحمتش کند از این قبیل کارها زیاد انجام می‌داد.

خدا را شکر من عقب‌افتاده از زندگی نیستم ولی حق کُشی در ایران زیاد اتفاق می‌افتد که موردی که ذکر کردم یک نمونه از آن است، البته از این قبیل موارد برای من بسیار اتفاق افتاده است. بارها بوده که می‌توانستم چاپخانه‌ای برای خودم راه‌اندازی کنم حتی به یاد دارم شرکت فرگاه اوایل انقلاب به من پیشنهاد داد تا دو دستگاه چاپ فاوریت را به قیمت ۹۰ هزار تومان بخرم ولی ترجیح دادم تا زیر بار قرض نروم و به کار مکانیکی ماشین‌آلات چاپ که حرفه‌ی اصلی خودم بوده بپردازم و الان خودم هستم و کارم.

 

پرورش افراد زبده و توانمند

در شرکت افست چند نفری را پرورش دادم تا در غیاب من بتوانند از پس کارهای شرکت برآیند. یکی از این افراد داوود شایسته خصلت بود، شایسته تهرانی بود و در یادگیری خیلی زرنگ بود. وی را نزد خودم بردم و فوت و فن کار را به او آموختم. از خودش پرسیدم که تمایل به رفتن دانشگاه دارد یا خیر که دیدم نظرش در این مورد مساعد است بنابراین در این مورد با مرحوم صمیمی و صنعتی مشورت کردم تا اجازه بدهند بعدازظهرها به دانشگاه آزاد برود. بدین ترتیب شد که لیسانس ادبیات آلمانی را گرفت. بعدها شرایطی را فراهم کردم تا یک دوره‌ی پنج ماهه را نیز برای آموزش دیدن به کشور آلمان برود.

زمانی که قرار شد بازنشسته شوم ترتیبی دادم تا شایسته خصلت جایگزین من بشود. آقای صمیمی می‌ترسید که وی از عهده‌ی این کار برنیاید اما من به وی اطمینان دادم که او می‌تواند جانشین خوبی برای من باشد، در صورتی هم که نتوانست با تماسی حتماً به کمکش خواهم آمد که خدا را شکر او به خوبی از عهده کارها برآمد.

 

بازنشستگی و شروعی دوباره

تا سال 1359 در شرکت افست مشغول به کار بودم و در همان سال بود که از شرکت افست بازنشسته شدم. البته قبل از آن در سال 1358 مرحوم دانش از من خواست تا در چاپخانه‌ی چاپ و نشر کتاب‌های درسی به کار ادامه دهم. آن سال را من از شرقی‌ترین نقطه‌ی تهران به غربی‌ترین می‌رفتم و در هر دو چاپخانه فعالیت داشتم. بعد از بازنشستگی نیز به پیشنهاد مرحوم دانش به کار در چاپخانه‌ی چاپ و نشر کتاب‌های درسی به فعالیت در حوزه چاپ ادامه دادم تا اینکه آقای موسوی مدیرعامل چاپ و نشر کتاب‌های درسی شدند و من نتوانستم با ایشان کار کنم. از همان روز به بعد در چاپخانه سازمان جغرافیای ارتش به‌صورت سالیانه قرارداد دارم و تا به امروز کار نصب، راه‌اندازی و تعمیر و نگهداری ماشین‌آلات سازمان جغرافیای ارتش را انجام می‌دهم.

 

خانواده‌ی صالح و خلف

در سال ۱۳۴۰ ازدواج کردم و حاصل ازدواجم چهار فرزند، سه پسر و یک دختر است. هیچ‌کدامشان در کار چاپ فعالیت نمی‌کنند. اولین فرزندم در حال تحصیل در مقطع لیسانس بود که جنگ شروع شد و نتوانست به تحصیلش ادامه دهد بنابراین به خدمت سربازی رفت و مدت دو سال در جبهه‌ی جنگ، جزیره مجنون و منطقه فاو خدمت کرد که البته شیمیایی شد. او بعدها به استخدام وزارت نیرو درآمد که در حال حاضر بازنشسته شده است. پسر دومم لیسانس الکترونیک دارد و ۱۳ سال است که در آمریکا زندگی می‌کند. سومین پسرم نیز دکترای ریاضی گرفت و چند سالی است که به همراه همسر و فرزندش در کانادا زندگی می‌کنند. دخترم نیز لیسانس ریاضی دارد، ازدواج کرده و در اصفهان زندگی می‌کند. من معتقدم لقمه‌ی حلال فرزندان را صالح می‌کند، من نیز بابت داشتن فرزندان و نوه‌های خلف از خداوند بزرگ سپاسگزارم.

همسرم بسیار صبور و فداکار است. همان‌طور که گفتم در مدت‌زمان‌هایی که من در خارج از کشور مشغول کار و گذراندن دوره‎های آموزشی چاپ بودم صبوری کرد و مراقبت از دو پسرم را عهده‌دار شد تا من برگشتم.

 

شهد شیرین کار

خاطره‌ی خوش صنعت چاپ فقط کارم است. من در زمانی که در آلمان بودم هر روز ساعت ۷ صبح در کارخانه حضور داشتم و به‌هیچ‌عنوان هیچ جا نمی‌رفتم تا اینکه ساعت ۴ بعدازظهر به خانه می‌آمدم، غذایی دانشجویی برای خود می‌پختم و می‌خوردم، سپس تا ساعت ۱۱ شب در کلاس درس بودم، بعد از برگشتم به خانه تا حوالی صبح درس می‌خواندم و شاید کلاً در شبانه‌روز دو ساعت می‌خوابیدم. وقتی از آلمان به ایران برگشتم طبق عادت دیگر نمی‌توانستم درست بخوابم.

یادم می‌آید وقتی‌که از فرانسه به آلمان برگشتم و برای حساب و کتاب نزد خانم حسابدار رفتم، به من گفت چه گونه است که به تو این‌قدر پول می‌دهند؟ من هم در جواب به او گفتم شما هم اگر مانند من کار کنید پول زیادی گیرتان می‌آید.

 من شب و روز قطعات ماشین‌ها را سر هم می‌کردم تا زودتر از فرانسه به آلمان برگردم، حتی هیچ‌گاه برای تفریح نرفتم و روزهای شنبه و یکشنبه در خانه درس می‌خواندم، فقط گاهی بعدازظهرهای یکشنبه در خیابان‌ها و لب «رودخانه ماین» قدم می‌زدم. در مدت چهار سالی که در آلمان زندگی کردم تنها یک‌بار به سینما رفتم.

 

یک اشتباه تلخ

خاطره تلخ من به فرانسه برمی‌گردد زمانی که ماشین چهار رنگ را نصب کردم مجدد به آلمان برگشتم و برای بار دوم که برای مونتاژ ماشین چاپ دیگری به پاریس رفتم در ابتدای ورودم به هتل دوش گرفتم و آب به درون اتاقم آمد. من این موضوع را به هتل‌دار اطلاع دادم و از او خواستم که اتاقم را عوض کند. دو سه روزی گذشت تا اتاقی در طبقه‌ی بالای هتل خالی شد و هتل‌دار تمام وسایل من را به اتاق دیگری منتقل کرد و کلید اتاق جدید را تحویل من داد.

ازقضا بعد از من شخصی قاچاقچی در اتاق قبلی من اقامت گزیده بود و همراه خود چند کیلو حشیش داشت و بااینکه پلیس او را از فرودگاه تا هتل تعقیب کرده بود ولی او اذعان داشت که این مواد برای او نیست و متعلق به ساکن قبلی اتاق است.

من نیز از همه‌جا بی‌خبر کار نصب ماشین را به اتمام رسانده بودم و می‌خواستم به آلمان برگردم که نامه‌ای از پلیس به دستم رسید که می‌گفت حق خروج از مرزهای دریایی، هوایی و یا زمینی فرانسه را ندارم. من بسیار آشفته شدم و از هتل‌دار اسپانیایی که به زبان آلمانی مسلط بود موضوع را پرسیدم ولی او گفت که از توضیح معذور است. تا ساعت دو نصف شب تحمل کردم ولی دیگر نتوانستم بر خود مسلط شوم و به طبقه‌ی پایین و نزد هتل‌دار رفتم و از وی خواستم تا قضیه را برایم بازگو کند وگرنه تا صبح همان‌جا می‌نشینم او نیز همه‌ی ماجرا را برایم گفت و از من خواست که از او نشنیده بگیرم.

فردای آن روز ساعت 10 صبح خودم را به پلیس مواد مخدر معرفی کردم ولی کسی نبود به من گفتند بروم صبحانه بخورم تا مسئولان بیایند من هم به کنار رود سن رفتم و بعد از خوردن صبحانه مجدداً به اداره پلیس برگشتم.

نامه را به شخصی که در اتاق نشسته بود تحویل دادم و در مدت هشت ماهی که در فرانسه اقامت داشتم بخشی از زبان فرانسوی را فراگرفته بودم و تا جایی که توانستم پاسخ سؤالاتشان را دادم ولی وقتی سؤالات پیچیده‌تری از من پرسیدند مجبور شدم از مترجم استفاده کنم. چندین بار از من پرسیدند که آیا شما در اتاق قبلی هتل که اقامت داشتید چیزی جا گذاشته‌اید یا خیر و چرا اتاقتان را جابه‌جا کردید؟ من هم به زمان آلمانی که زبان دوم من بود برایشان توضیح دادم که من هیچ وسیله‌ای را در اتاق جا نگذاشته‌ام و هتل‌دار تمام وسایل و چمدان من را به اتاق جدید جابه‌جا کرده است وقتی متوجه شدند که من صداقت دارم برایم موضوع را توضیح دادند و در نهایت از من عذرخواهی کردند.

بعدازاینکه از آنجا آزاد شدم می‌خواستم به آلمان برگردم که دولت آلمان اعلام کرد هیچ‌کس بدون ویزا نمی‌تواند وارد کشور آلمان شود، ما در گذشته بدون ویزا می‌توانستیم به کل اروپا سفر کنیم ولی چون در انبار هواپیمایی لوفتانزا بمبی منفجر شده بود، دولت آلمان این قانون را وضع کرد. این‌گونه شد که من از دردسری رها شده و حالا دردسری دیگر گریبانم را گرفته بود. مستأصل با شرکت رولند تماس گرفتم و آن‌ها به من اطمینان دادند که شخصی به نام کریستین را برای گرفتن ویزا به دنبالم خواهند فرستاد.

کریستین به سفارت آلمان در فرانسه رفت و ویزای یک‌ساله برای من گرفت وقتی پرسیدم چگونه این کار را کردی؟ در پاسخ گفت: من به سفارت گفتم که شما عضو کمیسیون ما هستید و فردا هم جلسه‌ی بسیار مهمی در شرکت داریم که حضور شما الزامی است. این تلخ‌ترین خاطره‌ی من از کار در چاپ بود و هیچ جای دیگری خاطره‌ی تلخی ندارم. عاشق کارم بودم و هنوز هم هستم.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در پنج شنبه, 18 مهر 1398 ساعت 10:15
  • اندازه قلم

درباره چاپ و نشر

چاپ و نشر ،پرتیراژترین نشریه چاپ کشور

منوی اصلی