گفت‌وگو با رضا انصاری پیشکسوت و مدیر لیتوگرافی ارغوان

مونتاژکاری حرفه‌ای

  • جمعه, 30 شهریور 1397 ساعت 06:57
  • منتشرشده در چاپ

چند روزی بود که تلاش می‌کردم تا با یکی از پیشکسوتان صنعت چاپ به گپ و گفت بنشینم، ولی موفق نمی‌شدم تا اینکه در پرسه‌های اینترنتی چشمم به خبری افتاد که در هفدهمین جشنواره‌ی صنعت چاپ (سال گذشته)، چند تن از پیشکسوتان را معرفی کرده بود و این بزرگواران از سوی اهالی صنعت و وزارت ارشاد مورد تجلیل قرارگرفته بودند. با پرس‌وجو و کنکاش شماره‌ی تماس یکی از آنان را پیدا کردم و با ترس از اینکه او نیز از صحبت سرباز بزند، تماس گرفتم. خوشبختانه پیشکسوت محترم این شماره با خوش‌صحبتی من را پذیرا شد و در محل اتحادیه‌ی لیتوگرافان قرار ملاقاتی گذاشتیم. رضا انصاری عضو هیئت‌مدیره اتحادیه لیتوگراف؛ کسی است که تجربیات خود از ابتدا تاکنون را برایمان شرح داد.

 

استقلال کاری در نوجوانی

من رضا انصاری در اولین روز از بهمن‌ماه سال 1332 در بازارچه‌ی نایب‌السلطنه‌ی تهران متولد شدم. بعد از گذراندن دوران ابتدایی، در مقطع متوسطه بودم که تصمیم گرفتم به بازار کار وارد شوم. آن زمان رسم شده بود پسربچه‌های هم سن و سال من سرکار می‌رفتند و برای خودشان مستقل می‌شدند و تحصیلشان را در مدارس شبانه ادامه می‌دادند. درست خاطرم نیست که کلاس هشتم بودم یا نهم (دوم یا سوم متوسطه) که خانواده‌ام را از تصمیمم مطلع کردم و با مخالفت شدید پدرم روبرو شدم. از من اصرار و از خانواده انکار تا اینکه پدرم قبول کرد که من کارکنم ولی شرط و شروطی گذاشت که نمی‌توانی هر شغلی را برگزینی و باید من در انتخاب شغل نظارت داشته باشم.

روزی پدرم یکی از دوستانش (ابراهیم آقا) را که قهوه‌خانه داشت به من معرفی کرد تا کار آبرومندی برای من پیدا کند، من در تصوراتم دل‌چرکین بودم که یک قهوه‌خانهچی چه‌کاری را می‌تواند برای من پیدا کند؟ و برایم قابل‌هضم نبود.

بالاخره شرط پدر بود و باید گردن می‌نهادم. ابراهیم آقا مرا به پاساژ ممتاز واقع در خيابان لاله‌زار نزد لیتوگرافی زانیچخواه برد. وقتی محیط لیتوگرافی را دیدم از همان لحظه‌ی اول مجذوب کار شدم. صاحب و مدیرمسئول آنجا که پسر آقای خسرو زانیچخواه بزرگ بود از من چند سؤال پرسید که چند کلاس درس‌خوانده‌ام و چه‌کارهایی بلدم. من هم در جواب گفتم: نه کلاس درس‌خوانده‌ام و کار خاصی بلد نیستم و الان نیز سه ماه تابستان است و تصمیم گرفتم کاری را یاد بگیرم. قرار شد سه ماه تابستان به‌صورت آزمایشی در لیتوگرافی زانیچخواه کارکنم و اگر به این کار علاقه پیدا کردم بازهم به کارم ادامه دهم و این‌گونه شد که حرفه‌ی لیتوگرافی را برگزیدم.

وقتی کارفرما مرا به داخل شعبه برد و به همکاران معرفی کرد، با دیدن روپوش‌های سفیدی که بر تن داشتند شیفته‌ی کار شدم، چون در آن سن و سال چنین چیزی در آن زمان ندیده بودم و برایم خیلی باکلاس جلوه کرد و دو چندان جذب کار شدم و از پیش‌داوری خود نسبت به ابراهیم آقا نیز خجل شدم.

در آن دوره‌ی زمانی مرسوم نبود کارگاهی، کارگر خدماتی استخدام کند ولی چون مجموعه‌ی زانیچخواه گسترده بود مرا به‌عنوان کارگر ساده استخدام کردند. این را هم باید بگویم که در تهران لیتوگرافی‌های بسیاری وجود نداشت و تعداد آن‌ها از انگشتان یکدست تجاوز نمی‌کرد. مجموعه‌ی لیتوگرافی زانیچخواه جزو معروف‌ترین‌ها بود و در نوع خودش حرف اول را می‌زد.

چند روز اول کار من این بود که دوربین عکاسی ریلی که مرحوم پرویز پیشرو با آن کار می‌کرد را تمیز و وسایل را جابه‌جا کنم. بعد از یکی دو روز که سرگرم انجام کارهای ابتدایی بودم، دو سطل و دو کیسه دارو به من دادند و گفتند که این داروها را درست کن، بعدازاینکه داروها را درست کردم حالم بد شد، حالت تهوع به من دست داد و روانه‌ی درمانگاه شدم و این اتفاق تبدیل به خاطره‌ی روزهای ابتدایی کار من شد.

هرروز که می‌گذشت به کارم در لیتوگرافی علاقه‌ی بیشتری پیدا می‌کردم. یکی از کارهایی که در لیتوگرافی انجام می‌شد تهیه‌ی جلد صفحه‌های گرامافون با تصویر خواننده‌ها بود که برای من در آن سن جذابیت بالایی داشت. دوره‌ی پادویی من در لیتوگرافی برعکس دیگر کارگران که تا یکی دو سال نیز ادامه داشت برای من کوتاه بود. در کمتر از سه ما به‌جایی رسیدم که توانستم خودم به‌تنهایی کار را انجام دهم.

لیتوگرافی در گذشته بخش‌های گسترده‌ای را در بر داشت و شامل عکاسی کنتاکت، روتوش، مونتاژ و کپی می‌شد. در بخش کنتاکت لیتوگرافی زانیچخواه (که بخشی مستقل بود) فردی به نام بهنام مشفق مشغول به کار بود و در مدرسه شبانه درس می‌خواند. برحسب اتفاق و یا شانس من او می‌خواست در امتحانات متفرقه شرکت کند و دیپلم بگیرد و به همین خاطر تقاضای مرخصی کرد ولی مسئولان لیتوگرافی گفتند تا کسی را جایگزین خود نکند نمی‌تواند مرخصی برود. او نیز که گرفتن دیپلم را در اولویت کارهایش قرار داده و برایش بسیار مهم و حیاتی بود کار را رها کرد و دیگر بر سر کارش نیامد.

آقای چنگیز آصفی مقدم سرپرست لیتوگرافی یک روز صبر کردند اما وقتی دیدند مشفق سرکارش حاضر نشد من را پیش خود خواستند و پرسیدند که آیا توان انجام این کار را دارم؟ من نیز با اعتمادبه‌نفس گفتم بله و شروع به کارکردم و ایشان کارهای آن بخش را به من محول کردند. آقای آصفی متعجب بودند که من تازه‌کار که کمتر از سه ماه است با کار لیتوگرافی آشنا شده‌ام چگونه می‌توانم کارم را به آن ‌خوبی انجام دهم. حتی چند بار چک کردند که نکند من شانسی کارها را خوب می‌زنم. همین باعث شد آقای زانیچخواه به من گفتند از فردا فقط قسمت خودم را نظافت کنم و به نظافت بخش‌های دیگر کاری نداشته باشم. همین شد که ازلحاظ کاری مستقل شدم، چون کار بخش کنتاکت زیاد بود، فرد دیگری را که در این زمینه تخصص و تبحر بیشتری داشت استخدام کردند و من را به‌عنوان وردست به قسمت دیگری منتقل کردند و به‌مرور وارد حیطه‌ی کاری و بخش‌های دیگر لیتوگرافی چون مونتاژ، کپی، روتوش و عکاسی شدم و باعث شد ظرف مدت یک سال آچارفرانسه تشکیلات زانیچخواه شوم.

 من در کل کار ثابتی نداشتم و هر وقت کسی به مرخصی می‌رفت، جایگزین او می‌شدم و یا اگر کسی کارش سنگین و زیاد می‌شد، من به کمکش می‌رفتم و به‌عنوان کمک در کنارش قرار می‌گرفتم.

 سال 48 که شروع به کارکردم حدود دو سال بیمه نشدم و از مهرماه سال 50 تازه مرا بیمه کردند. تا سال ۵۳ در لیتوگرافی زانیچخواه کارکردم. آن موقع من سنی نداشتم، جوان بودم و پرانرژی، به همین دلیل به دنبال ورزش فوتبال و کوه‌نوردی رفتم، یکی دو بار صبح با تأخیر سرکارم حاضر شدم و آقای زانیچ خواه با من برخورد کردند و معترضانه گفتند در صورت تکرار عذرت را خواهم خواست. درگیری و مشاجره لفظی بین ما صورت گرفت من نیز که به خود غره شده بودم که بلد کار هستم همان‌جا تصمیم گرفتم که از فردا سرکار نروم.

 

حضور در شرکت بزرگ افست

بعد از لیتوگرافی زانیچخواه، دوره‌ی کوتاه‌مدت دوهفته‌ای در روزنامه‌ی اطلاعات به‌صورت کمکی، در شیفت شب قسمت لیتوگرافی، واحد مونتاژکار کردم. تا اینکه مرحوم نورالله مجلسی که در لیتوگرافی زانیچخواه رفت‌وآمد داشت و من را می‌شناخت و می‌دانست که من در همه‌ی کارهای لیتوگرافی سررشته‌دارم از من دعوت کرد تا در بخش لیتوگرافی شرکت افست مشغول به کار شوم. من نیز در یک روز پنجشنبه از اردیبهشت‌ماه سال ۵۳ به شرکت افست رفتم و آقای مجلسی در همان روز اول من را به مدیر تولید و سفارشات، مرحوم انجامی معرفی کرد. من را به واحد مونتاژ بردند و یک میز در اختیارم قراردادند تا مشغول به کار شوم. اولین کاری که در شرکت افست انجام دادم، آلبوم نقاشی‌های استاد فرشچیان بود.

شرکت افست بسیار بزرگ بود و افراد نمی‌توانستند در شعبات مختلف تردد داشته باشند ولی من‌بعد از مدت کوتاه یک‌ماهه، این اجازه را کسب کرده بودم تا به همه‌ی بخش‌های شرکت مانند عکاسی، لیتوگرافی، مونتاژ، چاپ و صحافی رفت‌وآمد داشته باشم؛ به‌صورت رسمی که نه اما بعد از مرحوم مجلسی من سرپرست محسوب می‌شدم.

در شرکت افست هرروز پیشرفت می‌کردم و قبل از بازنشستگی سرپرست بخش لیتوگرافی شرکت بودم. تا اینکه در سال 71 تصمیم گرفتم خودم را بازنشسته کنم. در ابتدا شرکت مخالفت می‌کرد ولی درنهایت با بازنشستگی پیش از موعدم موافقت کردند. بعد از بازنشستگی به درخواست شرکت افست مجدداً حدود یک سال و نیم در بخش کنترل کیفیت با سمت مشاور و کارشناس در کنار مدیر تولید و سفارشات مشغول به کار شدم.

 

تولد ارغوان

زمانی که مجدداً دعوت به همکاری با شرکت افست شدم زمانی بود که شرکت افست از کسی دعوت به همکاری نمی‌کرد، شاید من جز اولین نفرهایی بودم که مهندس داوود شایسته به من پیشنهاد داد که در شرکت افست بمانم و کارکنم. ایشان به من گفتند که در شرکت بزرگی کارکرده‌ام و از جایگاه و منزلت خاصی در این شرکت برخوردار بوده‌ام، بنابراین بهتر است از کار کردن در لیتوگرافی‌های کوچک خودداری کنم و به من پیشنهاد دادند تا حداقل لیتوگرافی‌ای برای خودم تأسیس کنم و این شد که بعد از مشورت با دوستان و همکاران با عشق و علاقه هر چه بیشتر لیتوگرافی ارغوان را در سال ۱۳۷۴ تأسیس کردم.

هم‌اکنون بااینکه هنوز عاشق کارم هستم، افسوس می‌خورم چون در حال حاضر شرایطی پیش‌آمده است و اوضاع‌واحوال لیتوگرافی‌ها و صنعت چاپ مناسب نیست و متأسفانه شاهنامه آن‌چنان که باید آخرش خوش نشد.

 

تشکیل خانواده

آبان ماه سال 56 ازدواج کردم و دو دختر دارم که یکی از دخترانم همکارم در مجموعه‌ی ارغوان است و در حدود ۱۷ سال سابقه کار دارد و از تخصص بالایی در کارهای خروجی فیلم و زینک دارد و در بخش لیتوگرافی تسلط کافی دارد. دختر دیگرم نیز به انجام کارهای هنری مشغول است.

 

خدمت خالصانه

من سه دوره عضو هیئت‌مدیره شرکت تعاونی لیتوگراف، دو دوره مدیرعامل و عضو هیئت‌مدیره شرکت تهران اسکانر (مجموعه‌ای که هم‌اکنون منحل شده است) بودم. در اتحادیه‌ی لیتوگرافان نیز دو دوره است که عضو هیئت‌مدیره هستم، دوره‌ی گذشته به‌عنوان نایب‌رئیس اول و این دوره نایب‌رئیس دوم هستم.

معمولاً از کارهای صنفی و جانبی فرار نکرده‏ام و همیشه سعی داشته‌ام در حد توانم و تا جایی که کاری از دستم برمی‌آید حضورداشته باشم. همواره دوست داشتم برای اعضا صنف و همکارانم کاری از پیش ببرم.

 

 خاطرات شیرین

همین‌طور که گفتم من علاقه‌ی زیادی به فعالیت‌های مردمی داشتم و عضو سندیکای کارگری و به‌عنوان بازرس سندیکا انتخاب‌شده بودم که البته به سرانجام نرسید و منحل شد. در شرکت افست نیز عضو هیئت و مدیرعامل تشکیلاتی با عنوان شرکت تعاونی اعتبار بودم که به کارگران شرکت وام می‌دادند، وام هم شیرین بود و همه به دنبالش بودند به همین خاطر همه‌ی کارمندان شرکت افست من را می‌شناختند.

به خاطر علاقه‌ای که به کار داشتم وقتی از قسمت صحافی یا از ماشین‌خانه رد می‌شدم و ایرادی در کار می‌دیدم دخالت می‌کردم و نظرم را بیان می‌کردم و مشاوره می‌دادم. من در کار به‌جایی رسیده بودم که خیلی وقت‌ها اصلاً در جریان کاری نبودم اما در آن دخالت داده می‌شدم، مثلاً از قسمت ماشین‌خانه فرمی را می‌آوردند تا نظرم را بدهم و از من راهنمایی و مشاوره می‌گرفتند.

من هم‌زمان که در شرکت افست کار می‌کردم، به جهت رضایت کاری خیلی راحت مرخصی می‌گرفتم و یا بعد از ساعت کاری و به‌صورت نیمه‌وقت بیرون از شرکت در برخی از لیتوگرافی‌های مطرح چون پیچاز، بصیر و مردمک کار می‌کردم زیرا لیتوگرافی‌ها در بعضی از بخش‌ها، خصوصاً مونتاژ رنگی و کتاب‌های لوکس و نفیس تخصص نداشتند، به همین دلیل من به‌صورت نیمه‌وقت برایشان کار انجام می‌دادم. مثلاً زمانی که مگاپس تأسیس شد چند کتاب نفیس چون حافظ یونسکو و شاهنامه‌ی انجمن خوشنویسان را آنجا انجام دادم و یا در لیتوگرافی پیچاز قرآن‌های نفیسی را کارکردم.

یک‌بار کاری را بیرون شرکت افست انجام دادم، قطع کار پالتویی و خاص بود و به خاطر اینکه پرتی کاغذ نداشته باشد، خودم روشی را ابداع کردم و تای 20 صفحه زدم (که الان ماشین‌های تاکنی این کار را انجام می‌دهند). من نمی‌دانستم این کار قرار است کجا چاپ و صحافی شود، فقط گفتم هر جا این کار را بردید بگویید من بیاییم و برایشان توضیح دهم که چگونه کار را انجام دهند.

زمان گذشت تا اینکه روزی از بخش سفارشات شرکت افست من را خواستند و گفتند کاری را از بیرون به اینجا سفارش داده‌اند ولی تای این کار مشکل دارد و هر کاری می‌کنیم درست درنمی‌آید، وقتی کار را دیدم متوجه شدم کار خودم است. تا زدم و توضیح دادم که چگونه بقیه‌ی کار را انجام دهند. همان‌جا مرحوم انجامی گفتند، می‌دانستم این کار خودت است.

 

خاطره تلخ

همواره تلخ‌ترین خاطره‌ی من از این کار، از دست دادن دوستان و همکارانم بوده است وگرنه خاطره‌ی تلخی در مورد کار ندارم. هنوز هم معتقدم آقایان انجامی و مجلسی که یاران همراه من در شرکت افست بودند و حکم برادر بزرگ‌تر من را داشتند، خیلی زود از بین ما پر کشیدند.

 

 توصیه به جوانان

زمانی که من این کار را شروع کردم همیشه به دنبال این بودم که کار را علمی بیاموزم و هرگز به‌سادگی کاری را انجام نمی‌دادم. من سعی می‌کردم که اصل اصولی در کار بگذارم و به جوانان هم توصیه می‌کنم در رابطه با کارشان مطالعه و تحصیل داشته باشند. گذشته از آن نسبت به کار خود بی‌تفاوت نباشند. نباید کار را به چشم یک انجام‌وظیفه‌ی کارمندی و کارگری، صبح آمدن و عصر رفتن دید، باید به کار عشق ورزید، زیرا علاقه به کار، کار را شیرین می‌کند.

زمانی که در شرکت افست کار می‌کردم به‌عنوان سرپرست و کارگر درجه‌یک کار می‌کردم و معمولاً یادم می‌رفت ورود و خروجم را ثبت کنم چرا که عمدتاً از قسمت کارت زنی رفت‌وآمد نمی‌کردم. زمان‌هایی پیش می‌آمد که دو ساعت از زمان کاری گذشته بود و هنوز من مشغول کار بودم، وقتی به من یادآور می‌شدند که اسمم را در لیست اضافه‌کار بنویسم، می‌گفتم مهم نیست و علاقه‌ی بسیاری به کار داشتم.

 یکی از امتیازاتی که باعث شد من را مجدداً به کار دعوت کنند این بود که آقای شایسته خصلت گفته بودند «من بارها شاهد بودم انصاری ساعت ۹ یا ۱۰ شب از جلوی شرکت افست می‌گذشته، توقفی کرده و به کارگرهای نوبت که اضافه‌کار ایستاده بودند سرزده تا ببیند در کارشان مشکلی کاری نداشته باشند».

 

تخصص در کار

من چهار دوره داور جشنواره صنعت چاپ بودم، دوره‌ی چهارم با مرحوم انجامی، حاج‌آقا بلالی، محمود رضا بهمن پور، آقای حقیقی، رضا رضایی و مسعود گودرزی همراه بودم و دوره‌های نهم، دهم و یازدهم نیز یکی از داوران منتخب جشنواره‌ی صنعت چاپ بودم.

قبلاً لیتوگرافی کار دست و هنر بود و بیش از اینکه یک صنعت باشد، یک کار هنری محسوب می‌شد اما الآن سیستم ماشینی شده است. به‌جز کارهای معمول من کتاب‌هایی کارکرده‌ام که جزو کارهای نفیس بوده است. قرآن امیرکبیر که در آن پودر طلا کارکرده بودند و الآن هدیه هر جلد آن در حدود ۲۰ تا ۲۵ میلیون است و امکان تکرار آن نیز دیگر وجود ندارد، یکی از کارهای خاص من بوده است.

قبلاً عکس، مطلب و پا نوشت هرکدام یک صفحه جدا بود و سختی خاص خود را داشت، من از ابتدای کار که سنتی بود در لیتوگرافی فعالیت داشته‌ام تا اکنون که تماماً دیجیتال شده است. من خودم را به‌روز کردم و علاوه بر کار با پلیتستر و ایمیج‏ستر با دستگاه‌های جدید هم‌توان کار کردن دارم. مهم پایه و اساس کار بود که من به‌خوبی آن را آموخته و به کار بستم. بسیاری از دستگاه‌های جدید را هم با یکی دو بار آزمون‌وخطا آموختم و این به خاطر خاک‌هایی بوده که در این حرفه خورده‌ام.

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در شنبه, 07 مهر 1397 ساعت 08:19
  • اندازه قلم

درباره چاپ و نشر

چاپ و نشر ،پرتیراژترین نشریه چاپ کشور

منوی اصلی